جریان سیال ذهن و
نقش داستان نویس
جریان سیال ذهن به عنوان یک روش:
جریان سیال ذهن روشی از داستان نویسی است که نویسنده همواره در حالت آماده باش ذهنی قرار دارد و منتظر دریافت های درونی از منبعی به نام ناخودآگاه است تا از طریق به دام انداختن این دریافت های درونی ماجراهای داستان خود را سروشکل دهد. روشی که منجر به صید این دریافت ها می شود مکاشفه نام دارد.
مکاشفه:
مکاشفه یکی از ضروریات داستان نویسی مدرن به حساب می آید که گاهی اوقات آن را جادو نیز می گویند. به تعبیر دیگر مکاشفه همان روندی است که داستان نویس را از سطح به عمق می برد و به او امکان می دهد که به مفاهیم و تصاویری غیرمعمول دست یابد. مفاهیم و تصاویری که در سمتی متفاوت از ادراک عموم قرار می گیرد و خواننده را به درکی معنادار و متفاوت از زندگی و هستی که مفاهیمی فلسفی هستند، راهبری می کند.
این تصویر که می بینید مرا درحال کارگردانی اولین صحنه های فلم داستانی "خانه دور است" نشان می دهد. این فیلم ۴۵ دقیقه ای اولین تجربه من در سینما است. این "فاجعه" را با کمک دفتر سازمان ملل متحد در افغانستان ساختم.
همان طور که گفتم این فیلم یک "فاجعه تمام عیار در تاریخ سینمای کشور" است. نشانه ای از بی تجربه گی ها و سرگردانی های نویسنده ای که یک شبه کارگردان شد. با تمام تف مالی های ادیتور و فرمایشات کارگردان های موفق و ریش سفیدان محل هم این فیلم فیلم نشد.
خودم هم هر لحظه در هر لحظه کارگردانی این اثر تاریخی هزار بار بر خودم لعنت فرستاده ام که بلانسبت چه بدی کردم که با این همه "فقدان" - فقدان تجربه و فقدان هزینه لازم - دست به چنین کاری زدم. البته بعضی از دوستان می گویند:
- برو چی ده قصه اش هستی. هرچی بود بد نبود تو را خو کارگردان ساخت. یک خط درخشان به "سی وی" ات اضافه شد به ویژه که "تمویل کننده" اش هم دفتر سازمان ملل متحد است و یک تشکر نامه هم از دست "کوفی عدنان" - منظورشان بانکی مون است - خواهی گرفت دیگر چه مرگ می خواهی.
کفتر خانم
کفتر، نام من این بود، یعنی حالا هم است. البته پدرم به من کفترخانم می گوید. باشنده کابلم. کوته سنگی، کوچه حلبی سازها. مادرکلانم می گوید که ما از وقتی که ظاهرشاه به این کوچه آمد و برای سفیر ترکیه ده دانه چری گلکاری شده خرید، در همین کوچه زندگی کرده ایم. من هم وقتی به دنیا آمدم، صدای درنگ درنگ چکش هایی را که به جالی چری نقش می انداختند، شنیدم. آن روز بعد از چاشت یک روز بهاری بود. اذان داده بود که رحمان گدام دار، از لنگم گرفت و کشیدم بیرون. پدرم آن روز مثل همیشه رفته بود مندوی تا دوای زخ بخرد. تا او آمد گدام دار هم رفته بود. رحمان را بعد از آن روز دیگر هرگز ندیدم. مادر قاسم، زنش گریه می کرد. زیارت کارته سخی را به بغل می گرفت و گریه کنان می گفت کفترجان، تو چقدر خوشبخت هستی که زن ملاداد شده ای
رخ
نام رمان را "رخ" می گذارم اما نمی دانم چرا؟
رمانی که مستقیما در اینترنت نوشته می شود
یازدهم جوزا (روز سوم)
روز سوم است که زن و بچه ام را ندیده ام. دلم برایشان تنگ شده، با خود می گویم که ای کاش من هم با آنها به بامیان می رفتم. ناحق خودم را به جنجال این داستان نوشتن در اینترنت انداخته ام. نمی دانم چه فایده ای دارد این کار من. فکر می کنم که حتی یک نفر هم این چیزها را نخوانده، کسی به نویسنده ای که در مکروریان کابل در حال نوشته کردن است، اهمیت نمی دهد. حتی حاضر نیست که نگاهی به این نوشته بیاندازد، پس من برای کی نوشته می کنم. داستانی که اصلا خوانده نمی شود، چه فایده ای دارد. تمام شب این چیزها را از خود سوال کرده ام. برآمده ام به باغچه گک حویلی خانه و از خود پرسیده ام که این همه رنج کشیدن برای چی است. برای کی؟ به هیچ نتیجه ای نرسیده ام و سردرد شده ام. تمام شب سگرت کشیده ام پشت کلکین و به بلاک روبه رو به کلکین روبه رو خیره شده ام. کلکینی که خیال می کنم شب ها زنی با قدبلند و موهای تاکمر رسیده، از تاریکی آن به آسمان نگاه می کند. از دو سال پیش که به این بلاک آمده ایم، همیشه وقتی شب ها پیش کلکین سگرت کشیده ام، چنین حسی پیدا کرده ام. اما روزها کلکین را یک پرده سفید می پوشاند و آن طرفش دیده نمی شود. بارها خواسته ام که بروم و به نحوی باشندگان منزل دوم بلاک روبه رو را بشناسم، اما نرفته ام. از این جا تا آنجا که فاصله زیادی نیست، اما نمی دانم که چرا نرفته ام. بعضی از آدم های بلاک روبه رو را می شناسم. یک جنرال وزارت داخله که هرروز ساعت 7 و نیم صبح موتر عسکری از پشتش می آید و او بعد از 5 دقیقه با دریشی پر از نشان و مدالش می برآید. همیشه تا پیش دروازه ورودی کلاهش به دست پیشکارش است. بعد که از دروازه بلاک برآمد، کلاه را به سر می گذارد. دو عسکر دیگر که مسلح هستند وقتی که جنرالشان می برآید، این سو و آن سو را مراقبت می کنند. پس از آن می روند به طرف موتر و به آن بالا می شوند. نمی دانم این جنرال در منزل چندم زندگی می کند؛ اما حس می کنم که در منزل دوم نیست. شاید آن دخترک همیشه سرخ پوش در منزل دوم زندگی می کند. او همیشه سرخ می پوشد. کمی چاق است و یک دوسیه گک زیر بغلش است. نزدیکی های ساعت 8 صبح، همان وقت هایی که خانمم برای صبحانه صدایم می کند از دروازه بلاک می برآید و در امتداد کتاره ها پیش می رود. خانمم که چند بار صدایم زد و من نرفتم سر دسترخوان، خودش را به من می رساند و او هم به دخترک سرخ پوش نگاه می کند. سرش را تکان می دهد و می گوید:
ـ رویش روز به روز خرابتر شده می رود. خدا چپ ببرد.
حالا می فهمم که چرا دخترک سرخ پوش پوزش را بسته می کند. از خاطر رویش بوده است. خانمم قریب است که گریه کند.
نام رمان را "رخ" می گذارم
رمانی که مستقیما در اینترنت نوشته می شود
روز دوم (دهم جوزا)
دو روز است که می خواهم نوشته کنم؛ اما نمی توانم و این ناتوانی از پای درام آورده است. ذهنم خالی است. ذهنی که لحظه ای پیش پر بود از، پر بود از، لعنتی ودمننمذتمئد.ئونمنتتنم نه نباید عصبی شوم. نباید فریاد بکشم. بی فایده است. کمکم نمی کند. فقط باید آرام باشم. آرامشم را حفظ کنم. باید سعی کنم بر ذهنم تمرکز کنم. باید سعی کنم نفس بکشم و بگذارم که این ذهن خالی لعنتی خودش را پیدا کند. ترسش را از یاد ببرد. شاید شاید کم کم همه آنچه که در یک لحظه از دست داده پس بیایند. نمی دانم چرا احساس می کنم که امروز باید در مورد فقیرمحمد همان پیرمرد زغال فروش صحبت کنم که محمدحسین او را همجنس باز می نامد. نمی دانم که چرا می خواهم این پیرمرد عجیب ذهنم را از تهمتی که محمدحسین به او می زند، دور نگه دارم. می خواهم بگویم که فقیرمحمد هم جنس باز نیست؛ چرا که در طول زندگی اش در ذهنم هرگز به کسی نزدیک نشده است؛ اما محمدحسین لعنتی می گوید که هم جنس بازی هم سلسله مراتب دارد. اگر تا به حال نزدیک نشده به خاطر اعتقادات دینی اش است.
بله فقیر آدم بی دینی نیست. او آدم مسجد بروی است. او آدمی است که هرساله 10 تا 12 بوجی زغال مفت به ملاداد خادم مسجد می دهد. او پیرمردی است که پیش نماز مسجد را دوست دارد و همیشه بوجی های زغال او را خودش به پشت انداخته و تا پیش دروازه اش می رساند. فقیرمحمد یک مسلمان واقعی است. یک مسلمان سنتی واقعی که از هم جنس بازی نفرت دارد و تا حالا حتی یک لحظه هم به چنین کار کثیفی فکر نکرده است. اما این محمدحسین لعنتی نمی دانم چه پدر کشتگی با این پیرمرد بیچاره دارد. محمدحسین می گوید که انکار هم جنس باز بودن فقیرمحمد بی فایده است، چون هم جنس بازی در این مملکت چیز خرابی نیست. من می گویم آخر فقیرمحمد که هرروز به مسجد می رود، هر شب با تمام خسته گی هایش نماز می خواند، او آدم مومنی است. زیارت سخی هم که هفته ای یکبار اگر نرود، هردو هفته یکبار که می رود. فقیر محمد به غیر از زمستان ها که هم کارش زیاد است و هم کمردردش بیشتر می شود، کم از کم هفته ای یکبار خودش را به زیارت سخی می رساند. او سه بار، هر بار سه شمع را در داخل زیارت روشن می کند. می نشیند پایین پای قبر سخی و گریه می کند. این ها همه خاصیت های این پیرمرد زغال فروش سرک 315 است، آخر چرا باید او را هم جنس باز بگوییم. اما محمدحسین خنده می کند و می گوید همین چیزها که تو می گویی نشان می دهد که او صوفی است، ملا است و خو این رقم آدم ها از قدیم الایام در افغانستان بچه باز بوده اند. بچه باز بودن در این وطن که کار خراب نیست.
من در انترنت به صورت مستقیم درحال نوشتن این داستان و یا رمان هستم.
روز اول(هفتم جوزا) ۱۳۸۸
نمی دانم؛ ولی شاید اولین داستان نویسی باشم که اثر داستانی ام را به طور مستقیم در صفحات انترنت و بدون هیچگونه اصلاحی و ویرایشی تایپ می کنم. در داستان و یا رمانی که خواهم نوشت؛ از روش "رمزگشایی ناخودآگاه" استفاده خواهم کرد. این روش درواقع همان "جریان سیال ذهن" است؛ اما با تعاریفی که من از آن دارم و آن را در مقاله ای جداگانه تحت نام "نقش نویسنده در سبک داستان نویسی رمزگشایی ناخودآگاه" تشریح کرده ام. چون در این روش من به عنوان نویسنده فقط نقش رابط میان ناخودآگاه ذهنم و جهان بیرون را بازی می کنم، این رمان یا داستان را که نیاز به ویرایش ندارد، به طور مستقیم به روی صفحات اینترنت می نویسم.
بگذارید نوشتن را از تشریح موقعیت خودم به عنوان یک رابط صادق شروع کنم. من امروز که هفتم جوزای سال 1388 هجری شمسی است در اتاق نیمه تاریکم واقع در مکروریان کهنه کابل، نزدیک بخارخانه نشسته ام. برق لحظاتی پیش رفته است و من نگرانم که مبادا تا دو ساعت دیگر که باتری لب تابم خالی می شود، برق نیاید و مکاشفه درونی ام ناتمام باقی بماند. ساعت تقریبا 11 پیش از ظهر است. از بیرون بلاک صدای بازی و قال و مقال بچه ها به گوش می رسد. صدای آژیر خطر یک موتر آمبولانس و یا شاید هم موتر پولیس با آن مخلوط شده است. صدای موتر پولیس، همان رنجرهای سبزرنگ که هرطرف شهر سرگردان هستند تا کاری بکنند برای امنیت. بخصوص در این روزها که انتخابات ریاست جمهوری هم نزدیک است. این روزها کابل به یک قلعه نظامی بدل شده است. هرطرف دیوارهای سمنتی از زمین سربالا کرده و خیابان ها را تنگ و بی روح کرده اند. صبح که به داخل شهر بروی می بینی که فلان وزارت خانه و یا سازمان دولتی و یا شرکت های خصوصی را همین دیوارها قورت داده اند. همین دیوارها سرک را یک طرف می سازند و یا اگر بدشان آمد بسته می کنند. از آنچه که در شهر می گذرد، تیر می شویم. ترس دیگر من این است که انترنتم قطع شود. چون هیچ اعتمادی به این شرکت های مخابراتی نیست و من هم که از طریق تلفن اینترنت دارم، می ترسم که اولین لحظات تجربه این گونه رمان نوشتن را به کامم تلخ کند. احساس عجیبی دارم. احساسی مرکب از ترس های گوناگون، بخصوص ترس از ادامه داده نتوانستم. می دانم که موبایلم را جواب نخواهم داد؛ آن را بر روی زنگ بی صدایی گذاشته ام تا مزاحمم نشود و مرا از عالم درونم که امیدوارم لحظاتی بعد مرا در خود غرق کند، بیرون نیاورد. ترس موهوم دیگری هم از این دارم که مبادا دروازه آپارتمانم را همسایه ها بزنند. آخر بعضی وقت ها بچه های همسایه این کار را می کنند، در می زنند و بعد که می روی می بینی کسی نیست و یا از دهلیز منزل بالا یا پایین صدای خنده آنها می آید. راستی من در بلاک 201 منزل دو زندگی می کنم.
اعظم رهنورد زریاب نزدیک به نیم قرن است که می خواهد چیزی بگوید اما تا هنوز نتوانسته است. چون یا زبان خود را نمی داند یا زبان دیگران را و یا گم شده است در حواشی. من در مطلبی که به زودی در وبلاگم خواهم گذاشت به این مساله نگاهی داشته ام.
(در این گزارش که در سایتی به نام "آتی بان" به نشر رسیده خالد نویسا را نقد کرده ام)
شبهای کابل که معمولاً در پنجشنبهی پایانی ماه برگزار میشود، این نوبت نیز با حضور چهرههایی چون: دکتر عسکر موسوی، حسین فخری، محمد حسین محمدی، عباس آرمان، جواد سلطانی، علی امیری، منیژه باختری، سیدفریدون ابراهیمی، غلامحیدر یگانه، عبدالشکور نظری، محمود جعفری، تقی اخلاقی، محمدواعظی، احمدضیا رفعت، محمدعرفانی، کاوه جبران، سهراب سامانیان و دیگر اهالی فرهنگ و رسانههای صوتی و تصویری کابل و با گردانندگی داستاننویس جوان "رضا ابراهیمی" در تاریخ 27 حمل 1388 برگزار شد. در این برنامه حسین فخری، محمدحسین محمدی و عباس آرمان به نقد و بررسی کارنامهی ادبی "خالد نویسا" پرداختند.
(این هم یک مطلب که درباره سینما نوشته ام و ماه قبل در مجله "تم" نشر شده)
من کاری به مشکلات سینما در افغانستان ندارم؛ چون بارها مشکلاتی مانند نبود بودجه، نبود تجهیزات لازم و نبود بازیگران حرفه ای و دیگر عوامل تولید محصولات سینمایی مورد بحث و بررسی رسانه ها و صاحبنظران عرصه سینما قرار گرفته است. حرف من در این نوشته این خواهد بود که چطور نبود رابطه مناسب میان ادبیات داستانی و سینما در افغانستان باعث شده است که فیلم قابل توجه در کشور ما تولید نشود.
حتما شما هم بارها شنیده اید که سینماگران گفته اند که مشکلات بودجه و تجهیزات در حال حل شدن است؛ اما بزرگترین مشکلی که امروز بر سر راه تولیدات سینمایی قابل قبول در افغانستان وجود دارد، فیلمنامه است. بله، به همین سادگی! فیلمنامه مشکل بزرگ سینمای افغانستان است. شاید فکر کنید که خب این که دیگر مشکل بزرگی نیست. باید کارگردان محترم با تلفون سیارش به چند فیلمنامه نویس زنگ زده و آنها را در جلسه ای جمع کرده و تقاضای فیلمنامه کند. اما به خاطر داشته باشید که مشکل به این سادگی ها قابل حل نیست؛ دقیقا به دلایلی که خدمتتان عرض خواهم کرد.
(کی گفته که نویسنده از تعریف و تمجید داستان هایش خوشش نمی آید. من یکی از آنها هستم. تشکر از خانم سکینه محمدی که خبرهای خوش زیر را به من داد تشکر از خودم که آن را در سایت دردری یافتم و تشکر از ابوطالب مظفری که فکر می کردم به دردنخورترین مصاحبه های دنیا را انجام می دهد ولی به خاطر این یکی دست مریزاد!)
- مظفری: آخرين كتابي كه خوانديد از كه بوده؟
- سکینه: ·آخرين كتابي را كه خواندم دوباره خواني (داستان های) عباس جعفري (آرمان)بود. من فقط "گلهاي سياه" (را) كه رمان مانند بود خواندم بدون آن كه قضاوت تكنيكي داشته باشم. از اين جهت كه در فضاي آشنايي نوشته بود براي گلشهري ها (مشهد - ایران ) جاذبه داشت. همه مي خواندند. مثلاً پدر و برادر خودم كه مي خواندند، خوش شان مي آمد. به نظرم موفق بود چون واقعيت عيني داشت. اما (مجموعه داستان ) "پشت پلك ثريا" را كه دوباره خواني كردم، بعضي از داستانهايش خوب بود و بعضي هم متوسط. البته كارهاي اخير جعفري (آرمان) را نخوانده ام.
در این داستان به زندگی پنهان نسل نوی پرداخته ام که در سایه ها به دنبال دنیای خود و اهداف خود هستند. دختران و پسرانی که بی فکر و یا با فکر به دنیای تجربه های نامحدود پای می گذارند و در این راه از همه آنچه که حدومرز نام دارد؛ عبور می کنند. آن هم در جامعه ای که در تاریک ترین گوشه جهان با افراط گرایی دست و پنجه نرم می کند. به راستی عاقبت کار این جوانان آن هم از جنسی که قانون احوال شخصیه، آنها را نیم یک انسان به حساب می آورد، به کجا خواهد انجامید؟!
به زودی مجموعه ای از آخرین داستان های کوتاهم در کتابی به نام "صبح روز عید" از طرف خانه ادبیات افغانستان در کابل منتشر خواهد شد. از آقای محمدحسین محمدی که این مجموعه داستان را چندین بار خوانده و ویراسته است، پیشاپیش تشکر می کنم.
رمان
کابل، ساعت جنگ
قسمت اول
صدای اذان صبح که شنیده شد، زن ناامیدانه دست از تلاش برای غسل کردن برداشت و با خشونت تاملت آب را به دروازه تشناب کوبید و زیر لب شوهرش را دو زد:
ـ کافر بی شرف!
و بعد به خودش لعنت فرستاد که چرا همان لحظه که کار شوهرش خلاص شد، غسل نکرده بود. حالا او در نوروز نجس بود. حرفهای مادرش را به خاطر آورد. مادرش همیشه می گفت سالی که با نجاست شروع شد با بدبختی هم خلاص می شود. دلش گواهی بد می داد، بنابراین نتوانست بخوابد. بعد از حمام، به منزل بالا رفت و کلکین را باز کرد. آفتاب از بالای کوه تلویزیون برآمده بود و نور زردرنگش را بر گنبد آبی رنگ زیارت سخی می تاباند.
من افغانی نیستم
تاريخ: 8 دلو 1387
ششمين شب از «شب هاي کابل»، به نقد و بررسي کارنامه ادبي «عباس آرمان»؛ داستان نويس و فيلم نامه نويس معاصر افغانستان پرداخت.
شب ششم «شب هاي کابل» با گردانندگي عبدالشکور نظري؛ شاعر جوان کشور و صاحب مجموعه شعر «خيابان هاي سرگردان» آغاز شد. محمدتقي اخلاقي؛ نويسنده و فعال فرهنگي، نخستين سخنران اين شب بود که در بخشي از سخنانش گفت: «در تمام آثار عباس آرمان به شمول داستان هاي کوتاه و دراز و فيلم نامه ها، ردپاي دو دغدغه را مي توانيم بيابيم: يکي، سنت و ديگري، مهاجرت. سنت؛ شامل رسم هاي رسيده از گذشته و اغلب پيوسته با خرافات و گره خورده با باورهاي ديني است و مهاجرت همان آوارگي ها و محروميت ها و دوري از وطن است».
اخلاقي در ادامه افزود: «اصولا آرمان به نوع روايت هاي سيال تمايل زيادي نشان داده و گه گاه نيز راوي را تبديل کرده است که همه نشانه هايي از تمايل آشکار آرمان به تلاش براي ابتکار و تجربه هاي جديد در روايت داستان هستند».
ملیحه بسیار مقبول شده بود. گونه هایش گل انداخته بودند و ننویش که او را پیش کلکین دید، حیران شد و با خود گفت که "چرا امروز این دختر اینقدر خوش است" بعد با خود فکر کرد که شاید از خاطر آمدن نوروز باشد؛ آخر فردا نوروز بود.
ملیحه از همان اتاق رنگ شده پشت بام مثل همیشه به طرف زینه های آهنین آمد. با احتیاط به حویلی پایین شد. لبخندی به ننویش که در حال کالاشویی بود، زد و به طرف چاه رفت. ننویش با تعجب او را تا سر چاه نگاه کرد. خواست لبخندی به او بزند؛ ولی وقتی یادش آمد که دیشب چقدر ناسزایش گفته، نزد. لبخند نزد و ابروهایش را درهم کشید.

