تبليغاتX
صبح روز عید
شما باید از کسانی مثل عباس آرمان عبور کنید تا بتوانید از ...

 قرار بود این مصاحبه را جناب سیداسحاق شجاعی در هفته نامه "عصر نو" در مزارشریف چاپ کندَ اما نمی دانم که چنین اتفاقی افتاد یا نه! چون استاد شجاعی عزیز دیگر جواب ایمیل مرا نداد. هرکجا هست خدانگهدارش باشد.

چون در این مصاحبه حرف هایی برای گفتن داشتم آن را با اجازه جنابشان در وبلاگم نشر می کنم البته با جزئیاتی که در ایمیلم آمده است. 

 

جناب شجاعی بزرگ سلام!

از این که می بینم به داخل کشور تشریف آورده اید، بسیار خوشحالم. امیدوارم که بتوانید بیشتر بمانید و کشتی شکست خورده طوفان فرهنگ این مرزوبوم را برای رسیدن به ساحلی امن یاری دهید.

آگاهی از فعالیت و حضورت قلبا خوشحالم کرد. زنده باشید و سربلند.

-  بهتر است اين مصاحبه را از معرفي شما شروع كنيم؛ عباس آرمان كيست؟ هرچه كه فكر مي‌كنيد لازم است خواننده‌ها از عباس آرمان به حيث يك نويسنده بدانند براي شان بگوييد؛ مثلا سن، تحصيلات، خانواده، شغل و ...

ـ عباس جعفری آرمان داستان نویسی است که به اختصار عباس آرمان نامیده می شود. ۳۴سال سن دارد و مدیر بخش اطلاعات و ارتباط عامه اداره امور است.

 -  داستان نويسي را كي شروع كرديد؟ چطور شد كه به سراغ داستان رفتيد و چرا؟

ـ از سال 1373 یا 1374 اولین کارهای داستانی ام را تکمیل کردم و درست به خاطر ندارم که چگونه به سراغ داستان نویسی رفتم. شاید علاقه ام به خواندن داستان، مرا به طرف نوشتن آن کشاند و شاید هم ویژگی های روحی ام باعث داستان نویس شدنم شد؛ چون من آدمی همیشه محصور در دنیای ذهن و درون خودم هستم و با رویاپردازی آرام می شوم.

 -  فعاليت‌هاي فرهنگي و ادبي خود را نام ببريد. كتابهايی كه چاپ كرده ايد.

 

ـ تا چند وقت پیش صاحب امتیاز روزنامه ای بودم به نام "به سوی فردا". در خلال کارهایم مشق فیلم سازی هم کرده ام و فیلم عجیبی به نام "خانه دور است" ساختم که نمی دانم چرا چنین کردم. شاید به این دلیل که خواستم استعدادم را در این راه نیز بیازمایم. تجربه موفقی نبودَ اما حقیقت این است که هنوز هم به فیلم و فیلم سازی علاقمندم.

صاحب چهار کتاب هستم. یک داستان بلند و سه کتاب دیگر مجموعه داستان هستند که در این کتاب ها حاصل بیش از ده سال کار داستان نویسی ام گرد آمده اند. سال هاست که گرفتار نوشتن و تکمیل و بازبینی یک رمان هستم به نام فعلی (مرگ خدای گوساله ها). این رمان وقتم را بیشتر از آنچه فکر می کردم گرفته و ذهنم را نیز بیش از حد به خود مشغول کرده است. در این رمان تلاشم این بوده که از گذشته ها خداحافظی کنم و اگر می توانم کار نوتری ارائه کنم. کاری که هم برای خودم نو باشد و هم برای ادبیات داستانی افغانستان.

 

 -  وضعيت ادبيات داستاني كشور را چگونه مي‌بينيد؛ فعاليت‌ها و مراكز و محافل موجود به ويژه در كابل؟

ـ مدتهاست که فکر می کنم داستان نویسی در افغانستان پیشرفت نکرده و عرصه های نوی را نپیموده. نظر من این است که هم من باید تلاش کنم که از گذشته ام بگذرم و نو شوم و آثار متفاوتی بنویسم و هم داستان نویسی ما نیاز دارد تا از توقف بر گذشته ها خود را برهاند. لازمه این کار هم این است که هر نویسنده خودش را موظف به نو شدن بداند و از درون نقد کند و هم جامعه داستان نویسان ما همدیگر را نقد کنند.

نقد به معنای زیر سوال بردن؛ نه نقد به معنای تعریف و تمجید. این نقد ضروری تر است؛ چون بستر فرهنگی یی که ما در آن قرار داریم به شدت محافظه کار، منتقد ستیز و مخالف نوآیی است.

در کابل جلسات نقد و جلسات تمجید و بزرگداشت برگزار می شود و اوضاع خوب است و بازار داستان نویسی گرم به نظر می رسد. به نظر من هرچه جنب و جوش بیشتر باشد ما زودتر و بهتر می توانیم از سد کهنگی که هر لحظه در حال شدن است، دور شویم.

به بهانه بزرگداشت می توان نقد کرد، این مفیدترین جنبه برگزاری این گونه محافل است. دلم می خواهد نسل نو بداند که شاگرد باقی ماندن کار درستی نیست. داستان نویس نمی تواند شاگرد کسی باشد، بلکه باید شاگرد زمان خود و ذهنیت خود باشد. چند تکنیک هم وجود دارد که فکر می کنم آنقدر کهنه و رنگ و رورفته شده اند که اگر با احتیاط به کارشان نگیریم، دردسر ساز می شود.

به یکی از دوستان نوقلمم که می گفت چطور می توانیم داستان نسل خود را بنویسیم گفتم که شما باید از کسانی مثل عباس آرمان عبور کنید تا بتوانید از ذهنیت سال ۱۳۹۰ بنویسید. گفت که مگر می شود؟ گفتم بله! چون من توانستم از خود گذشته ام بگذرمُ شما چرا نمی توانید و او خندید. امیدوارم حرفم را تعبیر به شکسته نفسی و یا مزاح نکرده باشد.

 -  شما به حيث يك نويسنده كه در مطبوعات هم كار كرده ايد، فعاليت جرايد و مطبوعات ادبي را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

چندان قابل توجه نیست. البته جو سیاست زده امروز افغانستان اینگونه اقتضا می کند؛ آن هم سیاست زده از نوع کاملا سطحی اش. می گویند بگذارید مشکل نان و جان مردم را حل کنیم، بعد از آن به این گونه تجملات خواهیم پرداخت.

 -  در سالهاي اخير در موضوع ادبيات داستاني كتابي انتشار يافته است به نام ميراث شهرزاد در افغانستان، در اين كتاب داستان و زندگينامه شما هم موجود است، در مورد اين كتاب گفتگوهاي زيادي شده است، داوري شما در مورد آن چيست؟

میراث شهرزاد مجموعه از داستان های قدیمی تر بعضی از نویسندگان افغانستانی است. وقتی داستان هایی از آن را خواندم به نظرم رسید که تر و تازه تر از داستان هایی هستند که این روزها نوشته می شوند.

انتشار این مجموعه ها به داستان نویسان امید می دهد. آنها را تشویق می کند که بنویسند. ای کاش مراسمی برای معرفی آن گرفته می شد و به تعداد بیشتری در اختیار فرهنگیان و نهادهای ادبی ـ فرهنگی قرار می گرفت.

مشکل اینجاست که این گونه کتاب ها دور از دسترس نویسندگان داخل کشور قرار دارند و وقتی که مطرح نمی شوند، از مزایای چاپ آن و تاثیرات مثبتی که می توانند داشته باشند، محروم می شویم.

 

 -  اگر خودتان با خودتان مصاحبه كنيد، كدام سوال را مطرح مي‌كنيد؟

 پرسش ها بجا و کافی بودند، تشکر از این که به من فرصت طرح ذهن مشغولی هایم را به عنوان یک داستان نویس دادید.  

لطفا دوسه نوع عكس و نمونه آثار ضميمه جواب باشد

      سيداسحاق شجاعي

                                              هفته نامه عصرنو

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت10:23توسط عباس آرمان |
آن محفل که قرار بود برگزار شود شد.

"تکوين" نقد شد.

عباس آرمان

 

کتاب شعر بلند "تکوين"؛ آخرين سروده سيدضياء قاسمي در اولين نشست از سلسله نشست هاي ماهانه موسسه "در دري" معرفي و نقد شد.

اين نشست در تاريخ 26 سنبله سال روان در سالن اجتماعات موسسه تحصيلات عالي کاتب واقع در شهر کابل برگزار شد و شماري از نويسندگان، شاعران، هنرمندان و فرهنگيان در آن حضور يافتند.

در ابتداي جلسه، عباس آرمان؛ دبير نشست، هدف برگزاري اين گونه نشست ها از سوي موسسه در دري را جلب توجه جامعه به عرصه فرهنگ و هنر خواند و گفت:

ـ عدم توازن در پرداختن به عرصه هاي مختلف حيات اجتماعي، جامعه امروز ما را دچار مشکلات زيادي کرده است. اين عدم توازن به طور مشخص در عقب افتادگي فرهنگي جامعه و بي توجهي به هنر و فرهنگ خودنمايي مي کند.

آرمان تاکيد کرد که دست اندرکاران موسسه "در دری" در کنار فعالیت های دیگر نهادهای فرهنگی، تلاش دارند تا با برگزاری نشست هایی از این دست، تعادل و توازن را تا جایی که امکان دارد به عرصه عمومی جامعه باز گرداند.

 

لوح روشن

يکي از بخش هاي خاص اين نشست، روشن کردن سمبوليک يک لوح الکترونيکي بود که قرار است در هر نشست بعنوان نماد فرهنگ جامعه به دست صاحب اثر روشن شود. سيدضياء قاسمي اولين روشنگر اين لوح سمبوليک بود.

پس از آن، آقاي قاسمي سخنان خود را با توضيحاتي درمورد کتاب تازه اش شروع کرد و گفت:

ـ هرکس يک آلبوم عکس در خانه خود دارد که لحظات زندگي خود را در آن نگهداري مي کند. اين اثر براي من بمثابه يک تقويم از نسل من است. نسلي که همراه من زندگي کرده،  نسلي که با غربت، جنگ و آوارگي دست و پنجه نرم کرده است.

او اضافه کرد که اين کتاب، نه مانيفيست است و نه فلسفه بافي؛ بلکه تلاشي براي بيان ريشه هاي زندگي يک نسل است.

 

سفر ناتمام

جواد سلطاني استاد دانشگاه اولين منتقد اين نشست بود. او "تکوين" را اثري داستان گونه خواند و آن را با سه اثر بزرگ فارسي مقايسه کرد و نکات اشتراک و افتراق آن را برشمرد.

سلطاني در اين زمينه گفت:

ـ تکوين از لحاظ ساختاري و نوع کار با منظومه "هجرت" از علي معلم، "افسانه نيما" از نيما يوشيج و "چاوشي" از مهدي اخوان ثالث قابل مقايسه است که اين آثار شرح سير و سلوک درونی خالقان خود هستند.

در ادامه آقاي سلطاني نقاط افتراق اين آثار با اثر سيدضياء قاسمي را در ناتمام ماندن سفر دروني قاسمي دانسته و گفت که سيرو سلوک شاعر، خوب آغاز شده؛ اما ناتمام ادامه يافته است. او دليل اين ناتمامي را، تمايل "تکوين" به پرداختن به دنياي بيرون و جامعه به جاي عميق شدن در خود شاعر مي داند.

همچنين اين استاد دانشگاه معتقد است که شعر بلند "تکوين" در زمانه اي که در کشور ما توجه به ساختار و اهميت زبان به طور فاجعه باري مورد بي توجهي قرار گرفته است، اثري با ظرافت ها و ويژگي هاي زيبايي شناسانه خاص خود است که آن را به کيميايي براي زبان فارسي تبديل کرده است.

 

شعري با تکنيک هاي داستاني

دومين منتقد شعر "تکوين" آقاي محمود جعفري (شاعر و منتقد ادبی)، از زاويه اي ديگر به اين اثر نگاه کرد. او اثر اخير قاسمي را از اين نظر قابل تامل دانسته و گفت که قاسمي در اين شعر از تکنيک هاي داستاني بهره برده است و اين مساله ويژگي خاصي به "تکوين" داده است.

جعفري برخلاف نظريات آقاي سلطاني گفت:

ـ اين اثر؛ هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ زبان و بيان با آثاري همچون "چنين گفت زرتشت" فريدريخ نيچه و "پيامبر" جبران خليل جبران نزديکي دارد.

 

زبان امروزی و بسامد کلمات تازه

یکی دیگر از اتفاقات این نشست، دررسیدن نقد کتبی سیدابوطالب مظفری (شاعر و منتقد ادبی) از راه دور بود که پلی ذهنی میان شاعران، فرهنگیان و ادب دوستان دور از وطن با حاضرین جلسه ایجاد کرد و به فضای این محفل خجستگی ویژه ای داد.

این نقد کتبی توسط معصومه محمدی (شاعر) خوانده شد و در آن شعر "تکوين" اثري عمیق دانسته شد که به شاعر مجال داده است تا وقتی که، پای زندگی عادی و روزمره در میان است، با استفاده از کلمات تازه حرف خود را بزند.

ـ وقتی ساحت تاریخی شاعر لب به سخن می گشاید، سخن رنگ افسانه و حکایت را بخود می گیرد و زبان نیز تخیلی، ساده و روایی می شود؛ اما وقتی قرار است خود شاعر حرف بزند و پای همین زندگی عادی و روزمره در میان است، زبان نیز امروزی می شود و بسامد کلمات تازه بیشتر می شود.

آقای مظفری همچنین معتقد است:

ـ هرچند روایت (در این شعر) خطی است اما هجوم خیال ها و تنوع فضاها، مجال گشت و گذار در داخل متن را فراهم کرده، فضاهای اسطوره ای و واقعی در کنار هم، بلورهای متنوعی را آفریده است.

            البته مظفری در قسمت پایانی نقد خود، "تکوین" را شعری می داند که به مخاطب عادی خود بهای بیشتری داده است.  

ـ شاعر می توانست از حجم این توصیفات گاه معمولی و شاعرانه، بگذرد و به مخاطب عادی شعر، بهای کمتری دهد. در آن صورت کار شمایل دیگری می گرفت.

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت10:12توسط عباس آرمان |
قرار است محفلی برگزار شود.
کار و کار و کار. آن هم در کشوری که کار کردن،کار آسانی نیست. به قول "یارو گفتنی" هرطرف این دامن را بگیری طرف دیگرش می شارد. هماهنگی برگزاری یک محفل کار آسانی نیست.

پیش از این که خودم پایش "نیافتاده بودم" فکر می کردم که برگزاری یک محفل ادبی که دیگر کاری ندارد. "یک ایهاالناس" می گویی و همه را خبر می کنی، چند کیلو "کلچه" هم که پولی نمی شود. بعد برگزار می کنی دیگر.


اما حالا می فهمم که برگزاری محفل، هم کارش یک طرف هماهنگی اش طرف دیگر. به "نلدوان" می گویی صبح ساعت 8 بیا، "یارو" ساعت 10 می آید و "دوقورت و نیمش هم باقیست" غر می زند و می گوید این چه رسم کار کردن است. می روی می بینی که راست می گوید، کلنگ زن، کنده است و بیل زن پر کرده؛ وقتی می پرسی چرا؟ می گوید که ما وظیفه خود را انجام دادیم. تقصیر نلدوان است که نیامده بود.


دوستان لطفا به این محفل بیایید که برای هماهنگی اش به اصطلاح "دهنمان سرویس" شد.

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/23ساعت14:28توسط عباس آرمان |
اولین کتابم که به زحمت انتشارات عرفان در ایران طالع نشر یافت.
http://vista.ir/?view=article&id=462786

تشکر از دست اندرکاران این سایت که در راه معرفی کتاب ها تلاش می کنند.

آسمان یاری شان دهاد


پشت پلک ثریانویسنده : جعفری - عباس
محل نشر : تهران
تاریخ نشر : ۱۳۸۲/۰۸/۱۴
رده دیویی : ۸fa۳.۶۲
قطع : رقعی
جلد : شومیز
تعداد صفحه : ۱۲۸
نوع اثر : تالیف
زبان کتاب : فارسی
شماره کنگره : PIR۹۰۱۰/ع۷پ۵
نوبت چاپ : ۱
تیراژ : ۲۰۰۰
شابک : ۹۶۴-۰۶-۲۸۲۱-۲

در این مجموعه, هجده داستان کوتاه افغانی به طبع رسیده که یکی از آنها 'پشت پلک ثریا 'نام دارد .در این داستان, راوی مرد جوانی است که خاطرات آشنایی و ازدواج با همسرش را مرور می‌کند ;اما شب هنگام با شنیدن صدای گریه بچه‌شان وقتی می‌خواهد همسرش را بیدار کند درمی‌یابد که مرده است .

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/23ساعت14:13توسط عباس آرمان |
عصری با انیسِ گوشواره‌ها در انجمن قلم افغانستان
امان پویامک

در ادبیاتِ امروز پارسی، نام دُکتر حمیرا قادری با گذرِ هر روز، آرام‌آرام در سکوی بُلند و بُلندتری، جای خوش می‌کند. امروز، این بانوی بنام را یکی از نویسنده‌گان پُرکاری می‌خوانند که پس از سپوژمی زریاب و مریم محبوب، در بارورکردنِ ادبیات داستانی ما نقش به‌سزایی دارد.

امتدادِ همایش‌های پنج‌شنبه‌روز‌های انجمن قلم افغانستان، این‌بار به‌ خوانش و بررسی پروندۀ ادبی دُکتر حمیرا قادری رقم خورده بود.

این برنامه که با گرداننده‌گیِ کاوه جبران به‌پیش کشیده می‌شد، با خوانش تکۀ یک داستان‌ حمیرا قادری روی گرفت. سپس، کاوه جبران به‌گونۀ پیش‌درآید و آشنایی بیشتر با کارنامۀ ادبی حمیرا قادری، سرِ گپ‌وگفتی را با او باز کرد.
نخستین پرسش، این بود که حمیرا قادریی زمان طالبان در افغانستان با حمیرا قادریی که در ایران زنده‌گی می‌کرد، چه تفاوت‌هایی دارد؟

او تفاوت این دو دورۀ زنده‌گی‌اش را به‌اندازۀ سیاهی و سپیدی یاد کرد و گفت: در زمان طالبان، داستان او را به‌جای او، یک مرد ـ یعنی پدرش ـ به‌خوانش گرفته بود و در ایران حمیرایی که از او نام بُرده می‌شد، خودش به‌جای خود می‌گفت و می‌خواند.

کاوه جبران از او در بارۀ ‌دست‌آوردهایش در ایران پرسید.
بانو حمیرا قادری گفت: بسیار زود آن‌جا شناخته شدم و مورد توجه‌ اهل ادب قرار گرفتم. به‌گفتۀ وی، با آن‌که این دست‌نشان‌شدنش کمی زود به‌دید می‌آمد؛ اما آن‌جا برای داستان‌هایی مطرح شد، که آن‌ها را سیزده سال پیش در افغانستان نوشته بود.

پرسش پسین این بود که در میان تکنیک و قصه‌نویسی کدام را می‌پذیرد؟
او در پاسخ گفت: «آغازِ کارم با قصه‌نویسی بوده و وقتی به ‌تکنیک فکر می‌کنم می‌خواهم ذاتن قصه‌نویس باشم.»
از او در پیوند به‌ داستان‌هایی که برایش جایزه آورده‌اند پرسید.

گفت: «گردآوردِ داستان گوشوارۀ انیس، برندۀ جایزۀ صادق هدایت شد و نقره دختر دریای كابل، جایزۀ كتاب سال ایران را دریافت كرد.» هم‌چنان گردآوردِ پژوهشی بررسی روند داستان‌نویسی در افغانستان كه پایان‌نامۀ دكتورای او است نیز مورد توجه قرار گرفت.

پس از آن، عباس آرمان به‌عنوان نخستین دیدگاه‌پرداز، در بارۀ شگرد‌های گونۀ نویسش حمیرا قادری سخن گفت. او گفت: زن‌بودن و مردبودن نتوانسته که برتری نویسنده‌گی بانو حمیرا قادری را تعیین کند، بل‌که گونۀ دید و روش پرداخت او، او را از دیگران متمایز نشان داده است.

او در سرفصل‌های نقدش به‌ نشانه‌های هرمونتیک، پُست‌مدرنیسم و فیمینیسم اشاره داشت و دنیای پُست‌مدرن را دنیای تکثر حقایق خواند و فیمینسم را گونۀ اعتراض بر مطلق‌گرایی یاد کرد و از این جایگاه، داستان‌های حمیرا قادری را یک رویکرد اعتراض خواند و گفت: مبارزه با گفتمانِ مسلط و نقد قواعد نظم اجتماعی مسلط از ویژه گی‌های کار‌های حمیرا قادری است.

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09ساعت11:15توسط عباس آرمان |
دلایلِ مدافعانِ آزادی بیان

در سی‌ و یکمین نشست از نشست‌های هفته‌وار اتاق فکر افغانستان، موضوع “عِلَلِ افزایش حمایت از آزادی بیان” به بحث گرفته شد.

کاظم معین، یکی از سخنرانان دوره‌ایِ اتاق فکر با طرح عنوان یادشده، به سه دلیل مهمی اشاره کرد که تا کنون در باره‌ی حمایت از آزادی بیان، بیشتر مطرح بوده است:

1 ـ آزادی بیان یکی از مبانی آزادی فردی انسان‌ها است

مکتب انسان‌باوری از دیدگاه اخلاقی، نه حقوقی، به این مساله نگاه می‌کند و عقیده دارد که آزادی بیان ذاتاً امری پسندیده بوده و هرگاه این آزادی از یک انسان گرفته شود، در واقع به شأن و منزلت انسانی او توهین شده است.

abas arman

2 ـ آزادی بیان یکی از مهم ترین عناصر مردم‌سالاری است

بنیاد مردم‌سالاری، حکومت مردم بر خویشتن است. این امر ممکن نیست مگر این که مردم بتوانند دیدگاه‌های خود را آزادانه بیان کنند و حرف مخالفان باید شنیده شود؛ چون آن‌ها هم جزئی از مردم هستند و قرار است خود بر خویشتن حکومت کنند.

آزادی بیان، راهی است برای جستجوی حقیقت و رسیدن به آن

این بدان معنا است که حقیقت در دل تضارب و جریان آزاد عقاید و نظرات نهفته است و چنین فضایی را تنها می‌توان از راه آزادی بیان، فراچنگ آورد.

جان استوارت میل به این باور است که حتی اگر عقیده، حقیقت باشد، فقط هنگامی می‌توانیم به حقیقت بودن آن اعتماد کنیم که بتواند از چالش‌ها سربلند بیرون آید.

در صورتی که عقیده‌ی درست، از چالش‌ها دور نگه داشته شود، به یکی از جزمیاتِ مرده تبدیل خواهد شد که می‌تواند صاحبش را جزم‌گرا و دُگم‌اندیش به بار آورد. اگر چنین شود، این گونه عقیده، باورمندش را به بنیادگرایی و افراط‌گرایی خواهد کشاند.

مثال‌های زنده‌ اش، گروه‌های تندرو و افراطی است که اکنون در کشورهای عقب‌مانده‌ای چون افغانستان، پاکستان، ایران و بسیاری از کشورهای عربی و آسیای میانه فعالیت دارند.

این گونه گروه‌ها که خود را پاسداران دین و ارزش‌های دینی می‌پندارند، به توهّمِ این که «آزادی بیان» و «آزادی عقیده و اندیشه» ممکن است به ارزش‌ها و باورهای مذهبی مردم ‌رساند، تلاش می‌کنند که جلو این گونه آزادی‌ها را ــ‌که برخاسته از سرشت و طبیعت انسان‌ها است‌ــ بگیرند و با برچسپ زدنِ «ارزش‌های وارداتیِ جهان غرب» به آن،‌ کوشیده اند، اذهان عمومی را تحت تأثیر این گونه تبلیغات و تهاجمات قرار دهند تا بتوانند از فراهم‌شدنِ زمینه برای آزادی‌های فطریِ انسان ــ‌به ویژه آزادی بیان‌ــ جلوگیری کنند.

abas arman

با توجه به پیامدهای منفیِِ جزم‌گرایی و دُگم‌اندیشی که تا کنون به رشد و توسعه‌ی این کشورها، آسیب‌هایی بسیار جدی رسانده و توانسته است این کشورها ــ‌به‌ویژه افغانستان و پاکستان‌ــ را در عرصه‌های امنیتی،‌ سیاسی، اقتصادی،‌ اجتماعی و فرهنگی‌، زمین‌گیر کند.

از این رو، به یقین می‌توان گفت که اگر بر آزادی بیان، محدودیت‌های غیرقانونی و موانع غیردموکراتیک وضع شود، راه‌های رسیدن به حقیقیت نیز مسدود خواهد شد و حتا اندیشه‌ها، باورها و ارزش‌های درست نیز ــ‌به تعبیر جان‌استوارت‌میل‌ــ به «جزمیاتِ مرده» تبدیل می‌شود و به گفته‌ی دکتور عبدالکریم سروش، جلوگیری از آزادی بیان، یقین دینی را به قیمت جزم‌اندیش شدن از میان می‌برد.

این گونه دفاع از آزادی بیان برای حکومت‌های خودکامه و گروه‌های اقتدارگرا، خوشایند نبوده و آن‌ها، حتا در کشورهای نسبتاً توسعه‌یافته نیز، تلاش کرده اند که آن را مخدوش و نادرست جلوه دهند و ایراداتی را بر آن، وارد کنند.

دو نمونه‌ای از این گونه ایرادها عبارت است از:

الف ـ آزادی بیان برای رسیدن به حقیقت، در بسا موارد، به افشای اسراری می‌انجامد که منافع ملی یک کشور را به خطر می‌اندازد مانند: افشا شدن رازهای نظامی و…

ب ـ شاید نخبگان بتوانند با برخی از حقایق افشا‌شده، برخورد عقلانی کنند؛ اما هیچ تضمینی وجود ندارد که توده‌ها قدرت هضم آن را داشته باشند و دست به اقدامات احساسات‌محور نزنند.

تبیین این گونه ایرادها و هم‌چنان پاسخ‌گفتن به آن، به فرصتی بیشتر نیاز است ولی در این‌جا فقط به این اکتفا می‌کنیم که «آزادی بیان» ــ‌مانند دیگر انواع آزادی‌ِ برخاسته از آفرینش و سرشتِ انسان‌ــ امر فطری و ذاتیِ انسان‌ها است،‌ در حالی که «افشای رازهای نظامی و حکومتی»‌، «اقداماتِ احساس‌برانگیز» و… از مسایلی است که تابع روابط اجتماعی،‌ درون‌کشوری، منطقه‌ای و بین‌المللیِ جوامع و کشورها است و طبعاً یک امرِ عارضی و اجتماعی به شما می‌رود، نه ذاتی و فطری.

بزرگ‌ترین تفاوت میان امور فطری و ذاتی و مسایل اجتماعی و عارضی در این است که دسته‌ی نخست، پایدار و تغییرناپذیر بوده، در حالی که دسته‌ی دوم، مقطعی، تحول‌پذیر و دست‌خوشِ قواعد و روابط اجتماعی انسان‌ها است. از این رو، دسته‌ی اول، مطلق، فراگیر و همه‌پسند است، ولی دسته‌ی دوم ــ‌همیشه‌ــ نسبی، خاص و مورد اختلاف می‌باشد؛ یعنی همه‌ی انسان‌ها دوست دارند که آزادانه بیاندیشند و هیچ کس یا نهادی جلو باورهای مذهبی اش را نگیرد و همچنان آرزو می‌کند که بدون کدام مانعی، اندیشه‌ها و باورهایش را بر زبان بیاورد و یا به نشر برساند، در حالی که بسیاری از کشورها، به بهانه‌ی «امنیت ملی» و «منافع ملی»، بر ضد کشورهای همسایه و حتا دوردست شان، به توطئه و دسیسه دست می‌زنند و آن چه را که یک حکومت، تحت عنوان «منافع ملی» می‌گنجاند، دیگر حکومت‌ها آن را به عنوان «تهدید منافع ملی» شان می‌دانند.

…………………………………………………………………….

در ابتدای این نشست، عباس آرمان در مورد فعالیت‌های انجام‌شده برای راه‌اندازی “وبلاگ کتاب‌فروشی و کتاب‌خانه مجازی اتاق فکر افغانستان” توضیحات داده و گفت: “بنا بر ضرورت حرکت به طرف استقلال مالی اتاق، برنامه‌ریزی برای توسعه کتاب‌فروشی مجازی منجر به راه‌اندازی وبلاگی برای این منظور شده است.

وی افزود: «در این وبلاگ، فعلا فهرست 302 عنوان کتاب وجود دارد که باشندگان کابل می‌توانند از میان این عناوین، کتاب‌های مورد نظر خود را از طریق تلفون، ایمیل یا بخش نظرات فهرست، تقاضا کنند. مسئولان کتاب‌فروشی تلاش خواهند کرد تا در اسرع وقت، خریدهای مشتریان را به دست شان برسانند.”

همچنان مرتضی معراج در باره‌ی فعالیت‌های بخش رسانه‌ایِ اتاق فکر در جهان مجازی، توضیحات داد و از پیشرفت‌های اتاق در این زمینه،‌ خبر داد. وی افزود: “شمار دوستان اتاق فکر افغانستان در فیس‌بوک، از مرز دو هزار نفر گذشته است و این به معنای آن است که پیام‌ها، گزارش‌ها و مطالب انتشار یافته از سوی اتاق فکر، مخاطبان و علاقمندان قابل توجهی به دست آورده است.”

معراج ویژگی دیگر پایگاه فیس‌بوکی اتاق را در پرسش و پاسخ‌هایی دانست که میان اتاق و دوستان انترنتی آن در سراسر جهان صورت می‌پذیرد.

+نوشته شده در شنبه 1390/04/18ساعت9:15توسط عباس آرمان |
غروب دوردستت
آری شعر می گویم و بلند می شوم روی دستت

نمی ترسم از تهدیدها، از ناسزاهای بلند و پستت

می دانم که شیشه بدست هستی امشب

خبر شده ام از ناجوانی ات، از قصدت

 

آری شعر می گویم و بلند می شوم روی دستت

نیستی؛ ولی با این قافیه می کنم هستت

سر شکستن هستی مردم داری

بشکن جانم، بشکن که قربان شکستن مستت

 

آری شعر می گویم و بلند می شوم روی دستت

نمی ترسم از رجزهایت، از ضرب شصتت

بت من! هزار زخم زده ای اما

مانده ام مومن تو، یگانه بت پرستت

 

آری شعر می گویم و بلند می شوم روی دستت

نمی ترسم از تهدیدها، از ناسزاهای بلند و پستت

می روی از نزد من، می روی آن دورها

تماشا می کنم هرشب، غروب دوردستت

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/15ساعت8:58توسط عباس آرمان |
خدای جانک
 باید اس ام اس به خدای جانک بفرستم

از همین جا، همینک نه همانک بفرستم

دوست دارم که برایش یک قلب

پر خون شده از تیر و کمانک بفرستم

arman

پدرم داد زد که مصرف بیهوده نکن

نگذاشت مرا بوس کلانک بفرستم

مادرم گفت شرم است به تو دختر جان

گفت که جایش گل و پروانک بفرستم

چه کنم دوستش دارم، بنده اویم

کاش می شد یک شعر روانک بفرستم

شعر نشد، خیر! مثل آن شب لب جوی

از لب آب، مه لرزانک بفرستم

مادرم گفت برو نانوایی دختر خوبم

آخ جان! می روم زود که نانک بفرستم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1390/04/14ساعت13:9توسط عباس آرمان |
علی بابو که رفت

نکته: این داستان تازه ترین داستانی است که روی دست دارم اما هنوز کامل نشده است.

 

زن پیش از این که به پوهنتون برسد از ملی بس پیاده شد. نمی دانست چرا؟ فقط وقتی صدای: "ایستگاه کارته سخی" را شنید، گفت:

ـ تا می شوم بیادر.

و تا شد. هوا گرم بود. به نظرش می آمد که سرک قیر عرق کرده است. در امتداد سرک به راه افتاد. می توانست به آن سوی سرک رفته و از سایه راه برود. اما نرفت. فقط به پشت سرش نگاه کرد. هیچ کسی دیده نمی شد و هیچ موتری هم نمی آمد.

تا نزدیکی های چهارراهی رفت. خسته شده بود و بوی عرق

arman abas

جانش را می شنید. نمی دانست چرا امروز که پوهنتون رخصت است، دستکول به گردن انداخته و این جا آمده. هرچه فکر کرد، چیزی به ذهنش نیامد. شاید به این خاطر آمده بود تا یکبار دیگر لحظه خداحافظی با نامزد سابقش را به یاد بیاورد. علی بابو وقتی او را دید، سرش را پایین انداخت و تا وقتی که از او دور شد و به آن طرف سرک رفت، سر بالا نکرد.

او و علی چهار سال نامزد ماندند تا پول مصارف عروسی پره شود، اما نشد. وقتی هم که شد؛ نامزدش تصمیم خود را گرفته بود. او دیگر نمی خواست گلکار باشد و هرروز پیش از شفق برآید و برود به چهارراهی کوته سنگی. کاکایش از استرالیا پیغام کرده بود که ... دختر افی کشید و تصمیمش را گرفت. باید می رفت و خود را به سایه دیوار پوهنتون می رساند. سر گرداند و به پشت سرش نگاه کرد. موتری طلایی رنگ نزدیک می شد. تیز می آمد و دختر تصمیم گرفت صبر کند تا موتر تیر شود. موتر که نزدیک تر آمد، سرعتش کم شد. به آرامی از دختر تیر شد و مرد جوان از کلکین به طرف او نگاه کرد. چند قدم پیشتر موتر ایستاد شد. دختر مردد ماند که به طرف موتر برود یا به طرف دیوار. نزدیک چهارراهی بود. نگاهش دور و اطراف را گشت. هیچکس نبود. فقط پیرمرد عم فروش در سایه کراچی اش به خواب رفته بود. موتر که هارن کرد، چرت عم فروش را پراند.

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه 1390/04/14ساعت12:35توسط عباس آرمان |
شهادت می کنم به تو چه مربوط

 

بلی، جنایت می کنم به تو چه مربوط

چشم هایم را با میل خودم

به سیخ می کشم، به صلیب

بلی، قصاوت می کنم به تو چه مربوط

 

در سرک کابل – قندهار

می شوم فدایی یا که انتحاری

بلی، شهادت می کنم به تو چه مربوط

 

رهایم کرده و رفتی خلاص

این کارها را نکنم چه کنم؟

بلی، عداوت می کنم به تو چه مربوط

 

می روم و مرد بد می شوم

شهره پسکوچه های نه چندان خوشنام

بلی، فزاهت می کنم به تو چه مربوط

 

حالا که تو را ندارم

شب ها، بالشت خودم

بلی، قناعت می کنم به تو چه مربوط

 

مگر تو که هستی ملامتم کنی

برو، بخواب با دشمن من

بلی، حسادت می کنم به تو چه مربوط

 

حالا که این طور شد، می روم

همان جای همیشگی، به سخی جان

بلی، شکایت می کنم به تو چه مربوط

 

همین امشب کار را خلاص می کنم

سر قرار دوئل، جانم را

بلی، فدایت می کنم به تو چه مربوط

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1390/04/14ساعت11:50توسط عباس آرمان |
دمیدن به ساز و خرابی گری

شراب و سگرت و لاابالی گری

شب و رقص و ران و کشالی گری

 

سیه موی و سفید اندام دیدن

رسن پاره کردن، جلالی گری

 

تب و تاب و هوش و هوس

دمیدن به ساز و خرابی گری

 

 شکستن، بت بامیان، مسلمان شدن

رکوع و سجود و کمالی گری

 

نشستن، لخت بر بام زمین

نماز و دعا و شمالی گری

+نوشته شده در یکشنبه 1390/04/12ساعت15:50توسط عباس آرمان |
مرد عبوس قبرستان و درخت
 

 فردا را باور نمی کنم

عذاب می کشم از بوی مانده آب شب

زیر درختان

آنجا!

نمی دانم چه کسی خورشید را دفن می کند.

آن سایه!

آن مرد عبوس

آخرین دم نور را دیدم وقتی که جان کند

زیر شولای مرد درازقامت

درخت برگ های سیاهش را گشوده بود.

 

فردا را باور نمی کنم

من خودم

با همین دستان خودم

مهتاب را به آب انداختم

مانداب شب او را مانند شاخه درخت

افتاده بر سطح قیرگون شب

آه مهتاب و شب و آب!

 

فردا را باور نمی کنم

سحر دیگر نمی آید پیش کلکین خانه شان

او همان جا خواهد ماند

درست پشت کلکینی که دیشب

درخت سیاه برگ سایه اش را برروی آن گسترانید.

 

فردا را باور نمی کنم

همین دیروز، سحر در صنفمان ناگهان مرد

همان وقتی که قلم سیاه معلم

کشید بردل سفید "وایت برد" رد پای ماه چهارده شبه را

 

فردا را باور نمی کنم

باور نمی کنم که آن مرد عبوس

آن درخت سیاه برگ

و آن شولای تیره رنگ

همه و همه تو بودی.

+نوشته شده در یکشنبه 1390/04/12ساعت14:38توسط عباس آرمان |
نشسته بر پشت خمیده ماه
 شبی مرا خواهی یافت ای ماه

شبی مرا خواهی دید ای ماه

وقتی که خورشید راه خانه اش را پیدا کند

وقتی که سایه ها بردامنه کوتل ها برقصند

آنگاه مرا در وهم غروب خواهی دید

 

من نشسته ام برروی لب های دختر جادو شده

جادو شده در نگاه پیرمرد آب فروش لب دریا

 

شبی مرا خواهی یافت ای ماه

شبی مرا خواهی دید ای ماه

من رنگین ترین آرزوی تو هستم

وقت غروب از تو می گریزم

تاریکی صدایم می کند

ماه برروی نعل اسبی سفید نشسته است

 

شبی مرا خواهی یافت ای ماه

شبی مرا خواهی دید ای ماه

روزی که چشم از آن دوردست ها برداری

لحظه ای که برای دیدن مهتاب سر بلند می کنی

آه! نگاهم نکن

خجالت می کشم از اینگونه نگاهت

آخر این نشسته بر پشت خمیده ماه منم

آه بلی آه منم

آه، بلی ماه منم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01ساعت15:53توسط عباس آرمان |
درست است که شاعر خوبی نیستم ولی گاهی دلم می گیرد و به دامن این هنر والا متوسل می شوم باشد که روزی ..

سپیده

 عباس آرمان

صبح بود و سپیده دمیده بود

سپیده، دامن سپید پوشیده بود

کنار پنجره، لبش می درخشید

گویی که جام دعا سرکشیده بود

دامن سپید، گل سرخی داشت

شاید از باغ صبح چیده بود

نرمی روز گونه اش را ناز می داد

در عطر شب، گیسوان رقصیده بود

آه، سهم من کو خدایا؟

دل از زیر گلوش پرسیده بود

 

صبح بود و سپیده دمیده بود

سپیده، کنار پنجره کمی خمیده بود

دستش به زیر چانه اش عجیب

خواب فرهاد، شیرین دیده بود

دامنش بازی بادی می کرد

باد، دامن و فرهاد، بازی پیچیده بود

ناگهان وای، تو چرا اینجایی

آینه بودم، از خودش ترسیده بود

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01ساعت15:12توسط عباس آرمان |
گزارش تصویری از نشست های اتاق فکر افغانستان

http://afghanistanthinkroom.blogfa.com/

گزارش تصویری از نشست های اتاق فکر افغانستان

نشست های اتاق فکر افغانستان

نشست های اتاق فکر

نشست های اتاق فکر افغانستان

+نوشته شده در یکشنبه 1390/03/29ساعت15:17توسط عباس آرمان |