زيباترين چشمهاي دنيا

باز به دخترک ديد، به روسري سفيدرنگش، به تارهاي مويي که باد آنها را بر پيشاني اش پاشان مي ساخت. چه چشمهاي زيبايي! تکان خورد. مجذوب رنگ خاکستري يي شده بود که سفيدي حدقه، آنها را چوکات مي کرد. خيره شده بود به آن چشمها. يکباره نگاه دخترک چرخيد و با نگاه او گره خورد. آن وقت احساس کرد قلبش از حرکت ايستاده است. دخترک سراسيمه نگاهش را به زمين دوخت. شرميد، شايد از اين که دخترک را آزارداده باشد. دخترک روسري سفيدش را پيشتر کشيد، نيم نگاهي به او انداخت و به زير سايه درخت رفت؛ جايي که جوان عينکي پشت به ديوار زده بود و هيچ نمي دانست که دخترکي با زيباترين چشمهاي دنيا نزديکش آمده و ايستاده است. دخترک از همان جا به امتداد خلوت سرک داغ نگاه کرد و نااميدانه از آن چشم گرفت. جوان عينکي به برگهاي درخت گويي خيره شده بود. نسيم خنک آن سوي سرک بوي درخت مي داد.

لرزه اي به دست و پايش افتاده بود که هرچه مي کرد آرام نمي شد. ناچار نگاهش را از دخترک گرفت و به درخت دوخت. برگهاي سبز، شاخه هاي سبز نورسته جنب و جوشي داشتند. يک لحظه فکر کرد که اي کاش درخت مي بود. شاخ و برگهاي سبز مي داشت و بر سر دخترک سايه مي کرد و با سبزترين برگهايش به دخترک مي ديد و به آن چشمان خاکستري اش. دخترک پلک زد و باز به او ديد. وقتي نگاهشان يکي شد، اين بار او نگاهش را گريختاند. پس از يک لحظه سرگرداني عينک جوان را ديد. از خود پرسيد که او در چه فکري اين قدر غرق شده که در پهلوي خود وجود دخترکي با زيباترين چشمهاي دنيا را حس نمي کند. جوان عينکي همچنان سر به بالا داشت و گويي به برگهاي شاخه هاي نورسيده و سبز درخت مي ديد که بر شانه بادکها بالا و پايين مي رفتند.

دخترک قدم هايي پيش آمد و باز با نگراني به خلوتي سرک ديد. لبهايش تکان خوردند. چيزي گفت. آفتاب بر نوک بيني اش برق مي زد. لبهاي نازک و بيني ريزه اش، چشمها را کشيده بود و بر زيبايي اش افزوده بود. آهي کشيد:

ـ چرا ازم مي گريزي. مگر تو نگفته بودي "برگرد منتظرت هستم" حالي مه برگشتم.

لبهاي دخترک تکان خوردند و با آن زيباترين چشمان دنيا به جوان عينکي خيره شد لحظه هايي.

گويي چشمانش جوان را صدا زده بودند. جوان از پشت عينک هايش نگاهي انداخت گذرا؛ اما درنگي بعد نگاهش به چشمان دخترک بازگشت، يکي شد و بر لبان هردو لبخنده اي نشست.

او هم گويي چشم شده است. به آن دو و لبخند مشترکشان مي ديد. نفس را در سينه حبس کرده بود و ضربان قلب خود را مي شنيد که هر لحظه بيشتر مي شد. لبهايش را به هم چسپانده بود و چند دندانش را به روي هم مي فشرد تا از هماهنگ شدن لرزش آنها با لرزش دست و پايش جلوگيري کند. آب دهانش را قورت داد. احساس مي کرد که سينه اش داغ شده و قلبش را مي جوشاند. دخترک که نگاهش را گرفت و بر برگهاي درخت انداخت، او هم نفس حبس شده اش را رها ساخت. بعد از آن دردي در سينه اش پيدا شد. جوان پشت از ديوار گرفته بود و به دخترک مي ديد. روسري سفيدش در بادي تکان خورد. جوان قدمي پيشتر آمد تا روسري مانع نشود؛ شايد مي خواست باز هم آن زيباترين چشمهاي دنيا را ببيند. حس مي کرد جوان عينکي هم شيداي آنها شده است. دخترک اما چشم از برگهاي درخت نمي گرفت. برگها و ساقه هاي نورسيده و سبزهمچنان بر بال بادکها بازي مي کردند.

صداي هارن آمد. پيرمرد به امتداد سرک ديد. ميني بس سنگين و خمار به پيش مي آمد. دخترک چشم از تماشاي برگهاي سبز گرفته بود و به ميني بس نگاه مي کرد. جوان عينکي عجولانه به دخترک نزديک شد. به هرطرف ديد، دو مرد آن طرفتر ايستاده بودند، دخترکهاي مکتبي هم پهلوي ديوار کتابچه هايشان را کشيده و غالمغال مي کردند. آن طرف سرک گارد موسسه برروي چوکي خواب رفته بود اما سگرت فروش به آنها نگاه مي کرد. لحظه اي نگاهش به نگاه او افتاد. لرزشي تکانش داد. پيرمرد از او چشم نمي برداشت. دخترک دو قدم پيشتر ايستاده بود. ميني بس نزديکتر آمد. پيرمرد نگاهش را از جوان عينکي گرفت و به برگهاي سبز درختان انداخت و آه کشيد:

ـ چرا ازم مي گريزي.

محبوبه روسري سفيدش را برابر کرد و نگاه ترسيده اش را از نگاه او گريختاند و گفت:

ـ نشد، پدر به زور دادم. حالي مه مال مردم استم.

ـ آخ، مال مردم. خي بان که يک دفعه ديگه چشمهايته ببينم.

محبوبه لحظه اي چشمانش را نشان داد و بعد گفت:

ـ نه، مه مال مردم است حالي، گناه داره.

جوان نزديک تر شد. مي خواست گويي يکبار ديگر آن چشمها را ببيند. چشمهايي که جادويش کرده بودند، به يک لحظه، به يک نگاه. جوان گويي ديگر درخت را نمي ديد. چشم شده بود و به رنگ خاکستري يي نگاه مي کرد که در يک سفيدي روسري رنگ چوکات شده بودند. قدمي ديگر به طرف دخترک رفت. شايد مي خواست باز تجربه يکي شدن نگاههاشان را تکرار کند. اما دخترک تيزنگاهي انداخت و به سرک نزديک شد. گويي نمي خواست ديگر او چشمهايش را ببيند.

ـ بان که يک دفعه ديگه چشمهايته ببينم بعد از ده سال. آخر چشمهاي تو زيباترين چشمهاي دنيا استن.

ميني بس رسيده بود. دخترک به طرف دروازه رفت. همه به طرف دروازه رفتند. جوان از پشت عينک هايش به پيرمرد سگرت فروش آن سوي سرک ديد. پيرمرد سرش را پايين انداخت:

ـ دروازه بهشت بالا شو هله!

پيش چشمان پيرمرد سگرت فروش سرک داغ تفت مي کرد. صداي هارن دوباره. سر که بلند کرد ميني بس درحال حرکت بود. باد داغ بوي سرک مي داد. ميني بس از پهلوي درخت تير شد. زير سايه درخت جوان عينکي پهلوي دخترک ايستاده بود و به هم نگاه مي کردند.

پيرمرد حس کرد که درخت شده است و با تازه ترين و سبزترين برگهايش به آنها مي بيند، به زيباترين چشمهاي دنيا.

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت1:3توسط عباس آرمان |