رنگ چشم اسپ

ـ اِ ولد زنا گيلاسها ره چي کدي؟

صداي مادرکلان است که از دهليز مي آيد. مادر با وارخطايي سياموي را از بغل دور مي کند:

ـ برو دخترکم، برو!

ـ به کدام گور درآمدي، اُ چوچه ابليس!

دخترک با چشمان اشک آلود از مادر دور مي شود. به پهلوي دروازه زيرخانه که رسيد، روي گشتانده و با چشمان گريان به مادر نگاه مي کند و بعد آن را پشت سرش بسته کرده و با عجله از زينه ها بالا مي رود. از زيرخانه دور می شود. در حويلي پتنوس گيلاسهاي چاي را برداشته و به طرف چاه مي رود. هنوز صداي مادر در گوشهايش است:

ـ خدايا سياموي خوده به تو سپردم.

ادامه نوشته

دقايق کابلي

يکي از روزهاي سرطان ـ نزديک ده افغانان ـ ساعت يازده بجه ظهر

نمي دانم چرا همه اين مردها به من سيل مي کنند، کاشکي برقه مي پوشيدم. اصلا نمي خواستم از اين راه؛ اما چون سرک هاي ديگر بند شده اند ـ حتما يکي از اراکين دولت قصد عبور دارد ـ مجبور شدم از اين منطقه پررفت و آمد و وحشتناک بيايم. مرد و زن در پياده روي موج مي خورند و به يکديگر فشرده شده مي روند. در گوشه اي ايستاده ام و دل بي دل هستم که خود را به دست اين درياي مواج بسپارم يا نه که دو جوان نزديکم مي آيند. باز نزديک تر. يکيشان خنده مي زند و مي گويد:

ـ دوصدافغاني بته تو ره به سلامت تا اوسو مي رسانيم.

روي ترش مي کنم و گپ نمي زنم؛ اما آن ها باز پيشترمي آيند و خود را به من مي چسپانند. بوي عرقشان به بيني ام مي خورد. مردم سيلمان دارند. کبابي صدا مي کند:

ـ همشيره جاي زنانه اس.

ادامه نوشته

هفت آسمان بي ستاره

راه باريك و كوهستاني، باد ملايمي مي وزد. آفتاب كمرنگ اول صبح و صف جنبان سياسرها در امتداد راه. سياسرهاي چادری پوش در سكوت راه مي روند؛ آن گونه كه گويي راه بسيار طولاني يي را پيموده اند. سربالائي راه، حركت‌شان را آنقدر آهسته ساخته كه به نظر مي رسد در جاي مي‌جنبند. چادری‌هاي آبي و سفيدشان در باد تكان مي خورد. تقريبا در انتهاي صف، زينب چادری آبي رنگش را بالا زده. موهاي سياه به پيشاني عرق كرده اش چسبيده اند، چشمانش كلان، روي گرد و دو گوشواره به گوشهايش. با شكم برآمده اش به زحمت خود را به پيش مي كشاند و گاه به گاه صف سياسرهاي در رفتار، تيله اش مي دهد. عمه سكينه كمي پستر، چوبي دراز به دستش که براي راه رفتن تقلا مي‌كند. تنها سياسر بي چادری اوست. گاهي كه درد، زينب را از راه رفتن مي‌اندازد، چوبدستي عمه سكينه دكه‌اش مي‌دهد و صداي پيرزن كه مي‌گويد:

ـ ايستاد نشو دخترم، پيش برو كه رسيديم بخير!

ادامه نوشته

خانه چه دور است

بچه گک درحالي که دو نفر او را محکم گرفته اند و نمي گذارند برود. تلاش دارد خود را رها بسازد. با چشمان اشکبار فرياد مي زند و دستش را به سوي موتر داتسني که در حال دور شدن از آنهاست، دراز کرده است:

ـ پدر جان، مادر جان مره هم کتي خود ببرين. مه مي ترسم، مي ترسم!

پدر درحالي که اشک برِ رويش را گرفته، سيلش مي کند. مادر چادری اش را بالا زده و به روي خود چنگ مي اندازد و ضجه مي زند. دخترک ريزه اي هم که به مادر چسپيده چيغ زنان گريه مي کند و همان طور که داتسن دور مي شود، دستان کوچکش را به طرف بچه گک دراز کرده است.

ادامه نوشته

خودت مرا ساختي، خودت مرا خواستي

مابين حويلي و بر روي صفه نشسته است و موهايش را شانه زده و آنها را باد مي دهد تا اندک نم باقيمانده خشک شود. آفتاب گرم نزديک چاشت پوستش را نوازش مي دهد و خواب را به پشت پلک هايش آورده. فاجه مي کشد. برمي خيزد و قطيفه نم دار را برروي بند آويزان مي کند. بالشت را از پيش ارسي گرفته و بالاي نالينچه مي اندازد. گذرا به حويلي خلوت ديده و بر نالينچه دراز مي کشد. باز فاجه! چقدر خواب نزديکش آمده. لذتي خوشايندي در خود احساس مي کند، آرام است و پاک! اين فکر که کاش در همين لحظه مردي پهلويش مي بود، يکباره از ذهنش مي گذرد. لبخندي مي زند و زمزمه مي کند:

ـ نالت به شيطان!

ادامه نوشته

هزارمين شب ثريا

ـ  صبا شب از پشتت بيايم قندولکم؟

ـ ني !

ـ چرا، چه گپ شده؟

ـ هج!

ثريا پيش دکان ايستاد مي شود و به آدمکهاي پشت شيشه نگاه مي کند. جوابم را نگرفته ام. باز پرسان مي کنم:

- چرا نمي يايي؟ به خيالم صبا شب او خانه س، نه؟

همان طور به روبرو خيره شده. مثل ديگر وقتها نيست. حتمي چيزي در دلش مي گردد؛ ليکن تا حال نگفته. شايد همين جا، همان رقم که خيره به روبرو نگاه مي کند، گپ دلش را بگويد. چه خواهد گفت؟ نمي دانم چرا يکباره دلم لرزه مي کند! خدايا چرا اينقدر کج خلقی می کند؟ آمده که چکر بزنيم يا . . .. از سکوتش وارخطا شده ام. به نظر می رسد که سرورويش باد کرده؛ شايد امشب ناجور است؟ از آدمکها، چشم مي گيرم و به آن سوي سرک نگاه مي کنم. تکسي دو دانه دخترک را پيش اينترنت کلب «شهر نو» پايين مي کند. ثريا مي گويد:

ـ کدام شانه خوش کدي؟

با تعجب نگاهش کرده، مي گويم:

ـ هج کدام! ....

ادامه نوشته