دلایلِ مدافعانِ آزادی بیان

در سی‌ و یکمین نشست از نشست‌های هفته‌وار اتاق فکر افغانستان، موضوع “عِلَلِ افزایش حمایت از آزادی بیان” به بحث گرفته شد.

کاظم معین، یکی از سخنرانان دوره‌ایِ اتاق فکر با طرح عنوان یادشده، به سه دلیل مهمی اشاره کرد که تا کنون در باره‌ی حمایت از آزادی بیان، بیشتر مطرح بوده است:

1 ـ آزادی بیان یکی از مبانی آزادی فردی انسان‌ها است

مکتب انسان‌باوری از دیدگاه اخلاقی، نه حقوقی، به این مساله نگاه می‌کند و عقیده دارد که آزادی بیان ذاتاً امری پسندیده بوده و هرگاه این آزادی از یک انسان گرفته شود، در واقع به شأن و منزلت انسانی او توهین شده است.

abas arman

2 ـ آزادی بیان یکی از مهم ترین عناصر مردم‌سالاری است

بنیاد مردم‌سالاری، حکومت مردم بر خویشتن است. این امر ممکن نیست مگر این که مردم بتوانند دیدگاه‌های خود را آزادانه بیان کنند و حرف مخالفان باید شنیده شود؛ چون آن‌ها هم جزئی از مردم هستند و قرار است خود بر خویشتن حکومت کنند.

آزادی بیان، راهی است برای جستجوی حقیقت و رسیدن به آن

این بدان معنا است که حقیقت در دل تضارب و جریان آزاد عقاید و نظرات نهفته است و چنین فضایی را تنها می‌توان از راه آزادی بیان، فراچنگ آورد.

جان استوارت میل به این باور است که حتی اگر عقیده، حقیقت باشد، فقط هنگامی می‌توانیم به حقیقت بودن آن اعتماد کنیم که بتواند از چالش‌ها سربلند بیرون آید.

در صورتی که عقیده‌ی درست، از چالش‌ها دور نگه داشته شود، به یکی از جزمیاتِ مرده تبدیل خواهد شد که می‌تواند صاحبش را جزم‌گرا و دُگم‌اندیش به بار آورد. اگر چنین شود، این گونه عقیده، باورمندش را به بنیادگرایی و افراط‌گرایی خواهد کشاند.

مثال‌های زنده‌ اش، گروه‌های تندرو و افراطی است که اکنون در کشورهای عقب‌مانده‌ای چون افغانستان، پاکستان، ایران و بسیاری از کشورهای عربی و آسیای میانه فعالیت دارند.

این گونه گروه‌ها که خود را پاسداران دین و ارزش‌های دینی می‌پندارند، به توهّمِ این که «آزادی بیان» و «آزادی عقیده و اندیشه» ممکن است به ارزش‌ها و باورهای مذهبی مردم ‌رساند، تلاش می‌کنند که جلو این گونه آزادی‌ها را ــ‌که برخاسته از سرشت و طبیعت انسان‌ها است‌ــ بگیرند و با برچسپ زدنِ «ارزش‌های وارداتیِ جهان غرب» به آن،‌ کوشیده اند، اذهان عمومی را تحت تأثیر این گونه تبلیغات و تهاجمات قرار دهند تا بتوانند از فراهم‌شدنِ زمینه برای آزادی‌های فطریِ انسان ــ‌به ویژه آزادی بیان‌ــ جلوگیری کنند.

abas arman

با توجه به پیامدهای منفیِِ جزم‌گرایی و دُگم‌اندیشی که تا کنون به رشد و توسعه‌ی این کشورها، آسیب‌هایی بسیار جدی رسانده و توانسته است این کشورها ــ‌به‌ویژه افغانستان و پاکستان‌ــ را در عرصه‌های امنیتی،‌ سیاسی، اقتصادی،‌ اجتماعی و فرهنگی‌، زمین‌گیر کند.

از این رو، به یقین می‌توان گفت که اگر بر آزادی بیان، محدودیت‌های غیرقانونی و موانع غیردموکراتیک وضع شود، راه‌های رسیدن به حقیقیت نیز مسدود خواهد شد و حتا اندیشه‌ها، باورها و ارزش‌های درست نیز ــ‌به تعبیر جان‌استوارت‌میل‌ــ به «جزمیاتِ مرده» تبدیل می‌شود و به گفته‌ی دکتور عبدالکریم سروش، جلوگیری از آزادی بیان، یقین دینی را به قیمت جزم‌اندیش شدن از میان می‌برد.

این گونه دفاع از آزادی بیان برای حکومت‌های خودکامه و گروه‌های اقتدارگرا، خوشایند نبوده و آن‌ها، حتا در کشورهای نسبتاً توسعه‌یافته نیز، تلاش کرده اند که آن را مخدوش و نادرست جلوه دهند و ایراداتی را بر آن، وارد کنند.

دو نمونه‌ای از این گونه ایرادها عبارت است از:

الف ـ آزادی بیان برای رسیدن به حقیقت، در بسا موارد، به افشای اسراری می‌انجامد که منافع ملی یک کشور را به خطر می‌اندازد مانند: افشا شدن رازهای نظامی و…

ب ـ شاید نخبگان بتوانند با برخی از حقایق افشا‌شده، برخورد عقلانی کنند؛ اما هیچ تضمینی وجود ندارد که توده‌ها قدرت هضم آن را داشته باشند و دست به اقدامات احساسات‌محور نزنند.

تبیین این گونه ایرادها و هم‌چنان پاسخ‌گفتن به آن، به فرصتی بیشتر نیاز است ولی در این‌جا فقط به این اکتفا می‌کنیم که «آزادی بیان» ــ‌مانند دیگر انواع آزادی‌ِ برخاسته از آفرینش و سرشتِ انسان‌ــ امر فطری و ذاتیِ انسان‌ها است،‌ در حالی که «افشای رازهای نظامی و حکومتی»‌، «اقداماتِ احساس‌برانگیز» و… از مسایلی است که تابع روابط اجتماعی،‌ درون‌کشوری، منطقه‌ای و بین‌المللیِ جوامع و کشورها است و طبعاً یک امرِ عارضی و اجتماعی به شما می‌رود، نه ذاتی و فطری.

بزرگ‌ترین تفاوت میان امور فطری و ذاتی و مسایل اجتماعی و عارضی در این است که دسته‌ی نخست، پایدار و تغییرناپذیر بوده، در حالی که دسته‌ی دوم، مقطعی، تحول‌پذیر و دست‌خوشِ قواعد و روابط اجتماعی انسان‌ها است. از این رو، دسته‌ی اول، مطلق، فراگیر و همه‌پسند است، ولی دسته‌ی دوم ــ‌همیشه‌ــ نسبی، خاص و مورد اختلاف می‌باشد؛ یعنی همه‌ی انسان‌ها دوست دارند که آزادانه بیاندیشند و هیچ کس یا نهادی جلو باورهای مذهبی اش را نگیرد و همچنان آرزو می‌کند که بدون کدام مانعی، اندیشه‌ها و باورهایش را بر زبان بیاورد و یا به نشر برساند، در حالی که بسیاری از کشورها، به بهانه‌ی «امنیت ملی» و «منافع ملی»، بر ضد کشورهای همسایه و حتا دوردست شان، به توطئه و دسیسه دست می‌زنند و آن چه را که یک حکومت، تحت عنوان «منافع ملی» می‌گنجاند، دیگر حکومت‌ها آن را به عنوان «تهدید منافع ملی» شان می‌دانند.

…………………………………………………………………….

در ابتدای این نشست، عباس آرمان در مورد فعالیت‌های انجام‌شده برای راه‌اندازی “وبلاگ کتاب‌فروشی و کتاب‌خانه مجازی اتاق فکر افغانستان” توضیحات داده و گفت: “بنا بر ضرورت حرکت به طرف استقلال مالی اتاق، برنامه‌ریزی برای توسعه کتاب‌فروشی مجازی منجر به راه‌اندازی وبلاگی برای این منظور شده است.

وی افزود: «در این وبلاگ، فعلا فهرست 302 عنوان کتاب وجود دارد که باشندگان کابل می‌توانند از میان این عناوین، کتاب‌های مورد نظر خود را از طریق تلفون، ایمیل یا بخش نظرات فهرست، تقاضا کنند. مسئولان کتاب‌فروشی تلاش خواهند کرد تا در اسرع وقت، خریدهای مشتریان را به دست شان برسانند.”

همچنان مرتضی معراج در باره‌ی فعالیت‌های بخش رسانه‌ایِ اتاق فکر در جهان مجازی، توضیحات داد و از پیشرفت‌های اتاق در این زمینه،‌ خبر داد. وی افزود: “شمار دوستان اتاق فکر افغانستان در فیس‌بوک، از مرز دو هزار نفر گذشته است و این به معنای آن است که پیام‌ها، گزارش‌ها و مطالب انتشار یافته از سوی اتاق فکر، مخاطبان و علاقمندان قابل توجهی به دست آورده است.”

معراج ویژگی دیگر پایگاه فیس‌بوکی اتاق را در پرسش و پاسخ‌هایی دانست که میان اتاق و دوستان انترنتی آن در سراسر جهان صورت می‌پذیرد.

غروب دوردستت

آری شعر می گویم و بلند می شوم روی دستت

نمی ترسم از تهدیدها، از ناسزاهای بلند و پستت

می دانم که شیشه بدست هستی امشب

خبر شده ام از ناجوانی ات، از قصدت

 

آری شعر می گویم و بلند می شوم روی دستت

نیستی؛ ولی با این قافیه می کنم هستت

سر شکستن هستی مردم داری

بشکن جانم، بشکن که قربان شکستن مستت

 

آری شعر می گویم و بلند می شوم روی دستت

نمی ترسم از رجزهایت، از ضرب شصتت

بت من! هزار زخم زده ای اما

مانده ام مومن تو، یگانه بت پرستت

 

آری شعر می گویم و بلند می شوم روی دستت

نمی ترسم از تهدیدها، از ناسزاهای بلند و پستت

می روی از نزد من، می روی آن دورها

تماشا می کنم هرشب، غروب دوردستت

 

خدای جانک

 باید اس ام اس به خدای جانک بفرستم

از همین جا، همینک نه همانک بفرستم

دوست دارم که برایش یک قلب

پر خون شده از تیر و کمانک بفرستم

arman

پدرم داد زد که مصرف بیهوده نکن

نگذاشت مرا بوس کلانک بفرستم

مادرم گفت شرم است به تو دختر جان

گفت که جایش گل و پروانک بفرستم

چه کنم دوستش دارم، بنده اویم

کاش می شد یک شعر روانک بفرستم

شعر نشد، خیر! مثل آن شب لب جوی

از لب آب، مه لرزانک بفرستم

مادرم گفت برو نانوایی دختر خوبم

آخ جان! می روم زود که نانک بفرستم

 

علی بابو که رفت

نکته: این داستان تازه ترین داستانی است که روی دست دارم اما هنوز کامل نشده است.

 

زن پیش از این که به پوهنتون برسد از ملی بس پیاده شد. نمی دانست چرا؟ فقط وقتی صدای: "ایستگاه کارته سخی" را شنید، گفت:

ـ تا می شوم بیادر.

و تا شد. هوا گرم بود. به نظرش می آمد که سرک قیر عرق کرده است. در امتداد سرک به راه افتاد. می توانست به آن سوی سرک رفته و از سایه راه برود. اما نرفت. فقط به پشت سرش نگاه کرد. هیچ کسی دیده نمی شد و هیچ موتری هم نمی آمد.

تا نزدیکی های چهارراهی رفت. خسته شده بود و بوی عرق

arman abas

جانش را می شنید. نمی دانست چرا امروز که پوهنتون رخصت است، دستکول به گردن انداخته و این جا آمده. هرچه فکر کرد، چیزی به ذهنش نیامد. شاید به این خاطر آمده بود تا یکبار دیگر لحظه خداحافظی با نامزد سابقش را به یاد بیاورد. علی بابو وقتی او را دید، سرش را پایین انداخت و تا وقتی که از او دور شد و به آن طرف سرک رفت، سر بالا نکرد.

او و علی چهار سال نامزد ماندند تا پول مصارف عروسی پره شود، اما نشد. وقتی هم که شد؛ نامزدش تصمیم خود را گرفته بود. او دیگر نمی خواست گلکار باشد و هرروز پیش از شفق برآید و برود به چهارراهی کوته سنگی. کاکایش از استرالیا پیغام کرده بود که ... دختر افی کشید و تصمیمش را گرفت. باید می رفت و خود را به سایه دیوار پوهنتون می رساند. سر گرداند و به پشت سرش نگاه کرد. موتری طلایی رنگ نزدیک می شد. تیز می آمد و دختر تصمیم گرفت صبر کند تا موتر تیر شود. موتر که نزدیک تر آمد، سرعتش کم شد. به آرامی از دختر تیر شد و مرد جوان از کلکین به طرف او نگاه کرد. چند قدم پیشتر موتر ایستاد شد. دختر مردد ماند که به طرف موتر برود یا به طرف دیوار. نزدیک چهارراهی بود. نگاهش دور و اطراف را گشت. هیچکس نبود. فقط پیرمرد عم فروش در سایه کراچی اش به خواب رفته بود. موتر که هارن کرد، چرت عم فروش را پراند.

ادامه نوشته

شهادت می کنم به تو چه مربوط

 

بلی، جنایت می کنم به تو چه مربوط

چشم هایم را با میل خودم

به سیخ می کشم، به صلیب

بلی، قصاوت می کنم به تو چه مربوط

 

در سرک کابل – قندهار

می شوم فدایی یا که انتحاری

بلی، شهادت می کنم به تو چه مربوط

 

رهایم کرده و رفتی خلاص

این کارها را نکنم چه کنم؟

بلی، عداوت می کنم به تو چه مربوط

 

می روم و مرد بد می شوم

شهره پسکوچه های نه چندان خوشنام

بلی، فزاهت می کنم به تو چه مربوط

 

حالا که تو را ندارم

شب ها، بالشت خودم

بلی، قناعت می کنم به تو چه مربوط

 

مگر تو که هستی ملامتم کنی

برو، بخواب با دشمن من

بلی، حسادت می کنم به تو چه مربوط

 

حالا که این طور شد، می روم

همان جای همیشگی، به سخی جان

بلی، شکایت می کنم به تو چه مربوط

 

همین امشب کار را خلاص می کنم

سر قرار دوئل، جانم را

بلی، فدایت می کنم به تو چه مربوط

 

 

دمیدن به ساز و خرابی گری

شراب و سگرت و لاابالی گری

شب و رقص و ران و کشالی گری

 

سیه موی و سفید اندام دیدن

رسن پاره کردن، جلالی گری

 

تب و تاب و هوش و هوس

دمیدن به ساز و خرابی گری

 

 شکستن، بت بامیان، مسلمان شدن

رکوع و سجود و کمالی گری

 

نشستن، لخت بر بام زمین

نماز و دعا و شمالی گری

مرد عبوس قبرستان و درخت

 

 فردا را باور نمی کنم

عذاب می کشم از بوی مانده آب شب

زیر درختان

آنجا!

نمی دانم چه کسی خورشید را دفن می کند.

آن سایه!

آن مرد عبوس

آخرین دم نور را دیدم وقتی که جان کند

زیر شولای مرد درازقامت

درخت برگ های سیاهش را گشوده بود.

 

فردا را باور نمی کنم

من خودم

با همین دستان خودم

مهتاب را به آب انداختم

مانداب شب او را مانند شاخه درخت

افتاده بر سطح قیرگون شب

آه مهتاب و شب و آب!

 

فردا را باور نمی کنم

سحر دیگر نمی آید پیش کلکین خانه شان

او همان جا خواهد ماند

درست پشت کلکینی که دیشب

درخت سیاه برگ سایه اش را برروی آن گسترانید.

 

فردا را باور نمی کنم

همین دیروز، سحر در صنفمان ناگهان مرد

همان وقتی که قلم سیاه معلم

کشید بردل سفید "وایت برد" رد پای ماه چهارده شبه را

 

فردا را باور نمی کنم

باور نمی کنم که آن مرد عبوس

آن درخت سیاه برگ

و آن شولای تیره رنگ

همه و همه تو بودی.

نشسته بر پشت خمیده ماه

 شبی مرا خواهی یافت ای ماه

شبی مرا خواهی دید ای ماه

وقتی که خورشید راه خانه اش را پیدا کند

وقتی که سایه ها بردامنه کوتل ها برقصند

آنگاه مرا در وهم غروب خواهی دید

 

من نشسته ام برروی لب های دختر جادو شده

جادو شده در نگاه پیرمرد آب فروش لب دریا

 

شبی مرا خواهی یافت ای ماه

شبی مرا خواهی دید ای ماه

من رنگین ترین آرزوی تو هستم

وقت غروب از تو می گریزم

تاریکی صدایم می کند

ماه برروی نعل اسبی سفید نشسته است

 

شبی مرا خواهی یافت ای ماه

شبی مرا خواهی دید ای ماه

روزی که چشم از آن دوردست ها برداری

لحظه ای که برای دیدن مهتاب سر بلند می کنی

آه! نگاهم نکن

خجالت می کشم از اینگونه نگاهت

آخر این نشسته بر پشت خمیده ماه منم

آه بلی آه منم

آه، بلی ماه منم

 

درست است که شاعر خوبی نیستم ولی گاهی دلم می گیرد و به دامن این هنر والا متوسل می شوم باشد که روزی ..

سپیده

 عباس آرمان

صبح بود و سپیده دمیده بود

سپیده، دامن سپید پوشیده بود

کنار پنجره، لبش می درخشید

گویی که جام دعا سرکشیده بود

دامن سپید، گل سرخی داشت

شاید از باغ صبح چیده بود

نرمی روز گونه اش را ناز می داد

در عطر شب، گیسوان رقصیده بود

آه، سهم من کو خدایا؟

دل از زیر گلوش پرسیده بود

 

صبح بود و سپیده دمیده بود

سپیده، کنار پنجره کمی خمیده بود

دستش به زیر چانه اش عجیب

خواب فرهاد، شیرین دیده بود

دامنش بازی بادی می کرد

باد، دامن و فرهاد، بازی پیچیده بود

ناگهان وای، تو چرا اینجایی

آینه بودم، از خودش ترسیده بود