موتر طلایی رنگ از او دور می شد و دختر به این طرف سرک آمده بود. خودش را لحظاتی در سایه گرفت و به کلاه سفید عم فروش نگاه کرد. مرد با چشمان ریزه اش، به او نگاه می کرد و بعد به موتر. دختر نفس راحتی کشید. نزدیک عم فروش که رسید، او باز چرتی شده بود و چشمانش به زیر پلکها خزیده بودند. دختر به چملکی های زیر چشم مرد نگاه کرد و دستمالش را برای پاک کردن عرق های زیر گردن، از دستکولش بیرون آورد. تا چهارراهی راهی نمانده بود. چند متر دیگر می رسید به زیر پایه برق. همان جا که باید می ایستاد تا علی بابو بیاید و بگوید که رفتنی است.

دختر نگاهش را به امتداد دیوار پوهنتون انداخته بود. علی بابو که این حرف را زد، یکباره خاکباد آمد و پیش چشمش را تیره کرد. فکر کرد که شاید باز وهم به سراغش آمده است. روی گرداند و علی بابو را در کنار خود دید. او همان کرتی خاکستری رنگش را پوشیده بود و پشت برآمده اش را به دیوار خرابه سر چهارراهی زده بود. دختر خیره شد به لب های خشکی زده او و حس کرد که سرش دور می خورد.

علی که چشم برداشت و نگاهش کرد، نتوانست حرف بزند. چیزی گفت؛ اما بی معنی بود. لبهایش لرزیدند و بعد خم شد. برآمدگی پشتش زیادتر شد و زیادتر. گفت:

ـ خیر است، خیر است. تو را به سخی ضعف نکن. من ...من..

دختر خنده اش آمده بود. می خواست بگوید که:

ـ او کوبک حالی تو مرا ناشکری می کنی. نکند دختر کرزی را در خواب دیده ای. تو ...

این چیزها را نگفت. در خود توان حرف زدن نمی دید. فقط به او نگاه کرد. علی بابو نگاهش را گریختاند و به راه افتاد.

ـ بیا برویم زیارت! یک گیلاس آب عم می خوریم و گپ می زنیم.

دختر حس کرد که بوی عرقش به بینی نامزدش رسیده است. شرمید و خودش را پس کشید. علی بابو دستپایچه شده بود:

ـ خیر است. خیر است. قهر نشو. مه تو را راضی می سازم. قهر نشو.

دستان دختر در دستکول به دنبال بوتل عطر می گشتند. آن را یافت. پشت کرد به علی بابو و بوتل را از دستکول کشید. شالش را سست کرد و ... مرد جوان که شیشه موترش را پایین کشیده بود، به او نگاه می کرد. موتر طلایی رنگ زیر نور آفتاب داغ چاشت، برق می زد. دستان دختر برای لحظاتی از کار ماند. مرد جوان موهای سیاه و درازی داشت. یخن سفید پیراهنش کلان به نظر می رسید؛ اما به گردن باریکش خوشنمای بود. در نگاهش خواهشی آشنا را یافت؛ ولی دختر او را نادیده گرفت و روی گرداند به طرف دیوار پوهنتون و تیز تیز سرپوش بوتل عطر را فشار داشت. بینی اش که از بوی عطر زیارت پر شد، نفس راحتی کشید. موتر طلایی رنگ آهسته آهسته دور می شد. دختر سر چهارراهی ایستاده بود. ترسید که باز موتری دیگر بیاید و پیش پایش بریک کند. با عجله پشت به سرک ایستاد. هنوز نمی دانست چرا در این روز رخصتی از خانه برآمده و پدر مریضش را تنها گذاشته است. صدای هارن شنید. اما به سرک پخته نگاه نکرد. سرکی که پیش رویش بود، سرک خاکی بود. سرکی که به طرف زیارت سخی می رفت. مردد ماند که برود یا نه. می ترسید که نرسیده به زیارت، پیش از این که لبهای خشکش را به آب برساند، به روی زمین بغلتد. اما علی بابو دست او را گرفت و کشید.

ـ یک گیلاس آب عم می خوریم و گپ می زنیم. خیله نشو! بیا نی!

آبمیوه فروشی دور نبود و دختر می توانست تا آنجا دوام بیاورد. دیگر مقاومت نکرد و درحالی که دستش را از دست عرق کرده علی بیرون می کشید، از پشت او رفت. علی دو یا سه قدم پیشتر از او بود. دختر خیره شده بود به برآمدگی پشتش و کوشش می کرد دردی را که مغزش را می سوزاند، تحمل کند.

آب عم را که خوردند، علی حرف زد:

ـ کاکایم گفته که تو تا مالزی برس بعد از او خدا کریم است.

دختر چیزی نگفت. علی هم منتظر نماند و ادامه داد:

ـ این راه پر خطر است. راه قوچاق راه نیست، بی راهی است.

ـ تو همیشه بی راه بودی.

گفته بود، یا نگفته بود. یادش نمی آمد. فقط حس کرد که گفته است. علی بابو با نفسی و نگاهی جواب داده بود. گویا نمی خواست گفت و گوهای بی پایانشان از نو شروع شود. آمده بود که کم گپ بزند و زیاد بشنود. به نظر دختر این طور می آمد. نمی خواست به دل او رفتار کند؛ پس باید کوشش می کرد که گپ نزند تا مرد را آزار بدهد. او را که آمده بود، خبر رفتنش را بدهد. با خود خندید. علی بابو می رفت. علی بابو او را رها می کرد. اصلا باور کرده نمی توانست. پیرمردش درحال دور شدن از او بود. دختر فکر می کرد که اگر با تفنگچه هم به سینه بابویش بزند، باز هم او را رها نخواهد کرد. یک لحظه حس کرد که دنیایی که برای خود ساخته بود، بی اعتبار شده است. خود را بازی داده بود. این را یک بار دیگر هم به خود گفته بود و درد سنگینش را حس کرده بود. یک هفته زانوهایش از کار افتاده بودند و او مجبور شده بود در خانه بماند. حالا هم همان درد فلج کننده را حس می کرد. گویی آن درد بوی خاصی داشت که آن بوی پیش بینی اش آمده بود. گویی آن درد دنده چوبی داشت که به زانوهایش می زد. سرش را تکان داد. چشم هایش را چندبار باز و بسته کرد تا این افکار را از خود دور کند. گفت:

ـ این درد لعنتی!

اما درد آمده بود. با بوی و دنده اش. دختر ترسید.

ـ نه، برو! تو همان وقت، همان وقت که با او دختر یک جای شدی، رفته بودی. ازم دور شده بودی.

این ها را نگفت، فقط کلمات در قلبش شکل گرفتند و او فقط آن ها را دید که از پیش چشمش تیر شدند. با خود گفت:

ـ دنیای من ساختگی بود. بابوی من هم. حالی می فهمم که این دیگر نفر است. آن علی بابویی که هرروز برآمدگی پشتش کمتر شده می رفت، نیست.

نرجس خنده کرد. مابین سرک بودند. صدای خنده اش آنقدر بلند بود که لوچک های سر کوچه شنیدند و پرزه هایشان با قهقهه همراه شد. دختر، دست نرجس را کشید و گفت:

ـ بیا که برویم از این جا. حالی است که بی عزتی شود. این ها ناموس ندارند. غیرت ندارند.

نرجس دست او را پس زد و می خواست به طرف لوچک ها برود:

ـ بگذار ببینم چی می گویند این حرومزاده ها. حالشان را می گیرم. فکر کردند که چی؟ من کمربند سیاه دارم. همچین آبچیگی یی بزنم که گه شان را از ته شان بخورند بی پدرو مادرها.

دختر بیشتر ترسید. مردم که این حرف ها را شنیدند، از رفتن باز ماندند. هرکس یک گوشه ای ایستاد. حتی زن های چادری دار هم پهلوی منتوفروشی نزدیک به هم ایستادند و چیزهایی گفتند. یکی از لوچک ها که پتلون کاوبای پوشیده بود و قددراز داشت، پیشتر آمد و گفت:

ـ کمربندت را صدقه! سیاه ست یا سفید، هردویش سر چشمهایم.

چشمان دختر به دنبال پولیس می گشت. او باید نمی گذاشت که نرجس رسوایی کند. اما نرجس چادر عربی سیاهرنگش را از جان کشید و به دست او داد.

ـ نکن نرجس. این چی ریشخندی است. مردم چی خواهد گفتند. اگر پدرم بفهمد، می کشد مرا. بیا که برویم.

نرجس نشست و بند کفش های سلیپرش را محکم کرد:

ـ تو یکی را دیگر نمی گذارم روی پاهات راه بروی. همچین حالت را بگیرم که درس عبرت همه لات و لوت های کارته سخی بشود.

جنگ آمده بود و گویا هیچکس نمی توانست و یا نمی خواست میانجیگری کند. دختر رفته بود و پیش حاجی مراد سماوات چی التماس کرده بود که:

ـ حاجی صاحب نمان که یک سیاسر را لت کنند. به سر سخی نمانید.

اما حاجی خودش را با چایجوش مصروف کرده بود. دختر که با اصرار کرده و از او خواسته بود، کاری انجام دهد، گفته بود که این دخترک ایرانی گک هرروز تماشا جور می کند، بمان که غلام غوث تنبانش را بکشد، شاید دیگر تا و بالای خود را جمع کند.

دختر فریاد زد:

ـ بی غیرت مردم هستید. چطور ایستاد شده و تماشا می کنید که یک سیاسر بی آب شود. سخی به کمرتان زده.

نرجس که از جای برخاست، گفت:

ـ ولشان کن ابجی. همه شان بی خایه ند. من خودم حریفشم. وارخطا نباش. ببین چی دارم.

یک چیز ریزه را از دستکولش گرفت و در مشتش پنهان کرد و بعد ایستاد. کمی پیش و پس رفت و بالا و پایین پرید و به هوا مشت زد. همه خندید. لوچک ها چک چک کردند. یکی از آنها که همیشه خراب ترین پرزه ها را به دخترهای مکتبی می گفت، چیغ زد:

ـ پس و پیشش را یکی بساز لالا غوث. چیرش کن. دو پاره ش کن، ها!

ـ نتواند، شرط می زنم سر یک چوشکی. دختر اران است. کمرش سیاه ست و خودش سفید.

لوچک ها که خنده کردند، مردهایی که این سو و آن سوی سرک ایستاده بودند هم خندیدند. شاگرد حمامی پیش دوید و آفتابه سبزرنگ را از آب خالی کرد و به زیر آن ضرب گرفت و خواندن کرد:

ـ سیاه نرمه نرمه، سیاه گرمه گرمه. سیاه مهربانه، سیاه هم زبانه. سیا خشتکش عزیزه. سیاه قفتکش تمیزه

دختر وقتی این همه را دید، فهمید که جنگ آمده و هیچکس نمی تواند و یا نمی خواهد که میانجیگری کند. به نرجس نگاه کرد. رنگ از روی او هم پریده بود. شاید فکر نمی کرد که کار به اینجا بکشد. باز مشتش را در هوا تکان داد. خندید و به او چشمک زد:

ـ آبجی این طوری نگاهم نکن. کاریش نمی شود کرد. باید بروم جلو. اگر الان عقب نشینی کنم، پر رو می شوند و دیگر نمی توانیم از این کوچه رد شویم.

دختر چیزی نگفت. همچنان چشمهایش را به اطراف می گرداند تا شاید کمک گری پیدا کند.

ـ کی را می پالی؟!

علی بابو با نگرانی به او نگاه می کرد. دختر دیده از اطراف گرفت و چیزی نگفت. علی بابو که می خواست به حرف هایش ادامه بدهد، نگاهش را پایین انداخت. با گیلاس خالی آبمیوه بازی می کرد. نفس درازی کشید. آب دهانش را قورت کرد و گفت:

ـ معلوم نیست که برسم؛ مگر مجبور استم. خودت که می دانی، باید خود را تداوی کنم. کاکایم گفته که تو به استرالیا برس، اینجا تداوی می شوی.

دختر دیگر نمی توانست برآمده گی پشت علی را ببیند. او به دیوار تکیه داده و روبرویش نشسته بود. عرق های پیشانی او را می دید. سرش پایین بود و لب هایش کلان و خشکی زده معلوم می شد. زیر چشمانش چملک شده بود. دختر حرفی نزد و فقط، از دکان به زیارت سخی نگاه کرد. با دیدن قبرستان زیارت یکباره لبخند به لبهایش نشست.

ـ مادر، مادر جان!

از جایش برخاست و پیسه چملک شده را سر میز گذاشت و از دکان برآمد.

ـ صبر کن مدینه، هنوز گپ هایم مانده. کجا می روی.

دختر روی گرداند و به چوکی خالی علی بابو نگاه کرد و زیر لب گفت:

ـ یادم آمد. آمده بودم سر قبر مادرم. دلم برایش تنگ شده بود.

دکاندار به لب های او نگاه می کرد. گفت:

ـ چی شده خواهر!

ـ هیچ.

ـ پریشان معلوم می شوید.

به کومه های آفتاب خورده مرد نگاه کرد. آن وقت ها که با علی بابو این جا آمده بود، این مرد موهای بیشتری داشت. دندان پیش رویش هم نیم خورده نشده بود. در چشمهای او پلک زد.

ـ گپی نیست ماما جان.

دور خورد که برود.

ـ نامزادتان چی شد، رفت.

مدینه تکان خورد. شانه هایش لرزید. روی به طرف مرد کرد و پرسید:

ـ شما از کجا می فهمید.

دکاندار زیر چشمی نگاهی به بیرون دکان انداخت. شاگردش در حال شستن کچالوها بود. جواب داد:

ـ آن روز که شما جنگ کردید، من گوش می گرفتم. خدا کند به سلامت رسیده باشد به مقصد خود.

دختر نمی دانست چه بگوید. نفهمیده بود که این جمله مرد، سوال است یا تنها آرزوی سلامتی برای علی بابو. لحظه ای فکر کرد. بعد به نظرش رسید که سوال است. دست های مرد روی پیشخوان بود. انگشتانش یکدیگر را فشار می دادند.

ـ سلامت باشید.

این را که گفت. خاموشی مابینشان آمد. مدینه به صدای جوش خوردن کچالوها در روغن گوش می داد؛ اما ذهنش پریشان و مغشوش بود. به جوابی که داده بود، فکر می کرد. این "سلامت باشید" چه معنایی می توانست داشته باشد. آن را گفته بود. چون چیز دیگری به زبانش نیامد. چه گفته می توانست. رسیده یا نه؟ به کجا رسیده؟ سلامت رسیده؟ جواب کدام یک از این سوال ها را باید می داد. نمی دانست. گیج شده بود و برای همین گفته بود "سلامت باشید" یعنی این که "نمی دانم!" با خود فکر کرد که نکند مرد گمان کند که او نمی خواهد به سوالش جواب درست بدهد. شرمید. اما مرد دستان مضطربش را از روی پیشخوان برداشت و گفت:

ـ برادر من هم رفته!

خاموش شد. دختر حس کرد که جمله اش ناتمام است. منتظر ماند. کچالوهای تازه را پسرک داخل روغن ریخت.

ـ مادرم را هم با خود برده!

باز مدینه حس کرد که جمله مرد ناقص است. کمی عصبی شده بود، می خواست بگوید که حرفت را بزن. نه، نباید این کار را می کرد. مادرش همیشه او را از این کار منع می کرد. می گفت که نباید بی حیا و چشم دریده باشد. نباید به چشم مردم درآید. منظور مادر از مردم، مردها بود. نباید چیزی می پرسید و به مرد مهلت می داد که دنباله حرفش را کشال کند. می ترسید که مرد از او بخواهد که به چوکی اش پس برود. نمی خواست بیشتر از این این جا بیاستد. چشم برنداشت. می ترسید با نگاه التماس آمیز مرد برای نشستن روبرو شود. باید می رفت. باید زودتر می رفت. می توانست همین جا و همین حالا حرف زدن با مرد دکاندار را قطع کند. باید این کار را می کرد. مادرش می گفت که نباید با مردهای بیگانه گپ بزنی. نباید به آنها اجازه بدهی که از چال هایشان برای گپ دادن زن ها استفاده کنند. نباید مثل نرجس باشی که با مردهای بیگانه زبان به زبان و چشم به چشم می شد.

ـ چشم به چشم، لب به لب، بغل به بغل و بعد از آن، چیز به چیز.

این ها را که گفت مادر نرجس را دو زد:

ـ بی تربیه بی صفت. چطور این گپ های ناروا را به زبان می یاری. نمی شرمی. با همین زبانت کلمه می خوانی و نام خدا را می گیری.

نرجس که زخم گوشه لبش را زبان می زد، گفت:

ـ خاله ماگل جان. حرف های عجیب و غریب نزن. خدا اگر از این چیزها بدش می آمد، نمی آفرید. حالا که آفریده، معلوم می شود خوشش می آید.

ـ استقفرلا، کفر نگو کور می شوی. نعوذ بالله

نرجس دستش را مشت کرد و آن را از وسط قات کرده و به طور بسیار بدی بالا آورد و گفت:

ـ بله، نعوظ بالله. این رقمی!

مادر به جان او جارو گرفت و دواندش.

ـ کافر بی خدا. ما را به گناه داخل می کنی. برآی از خانه من.

نرجس به طرف دروازه دوید. بعد یکباره دور خورد و راه خود را به طرف چوبخانه دور داد.

ـ برآی می گویم. برای از خانه من.

اما او نبرآمد. این قدر این سو و آن سوی دوید تا مادر مانده شد و از نفس افتاد.

ـ او دختر، تو را می گویم. این لوچک را از این خانه بکش.

ـ دیگر کدیش نگردی. بیراهت می کند.

صدای علی بابو بود. می دانست که مادر پیش او شکایت کرده. وقتی نامزدش این را گفت، سر به زیر بود. با او چشم به چشم نشد و این را نگفت. دختر خود را به نفهمیدن زد. پرسید:

ـ چی گفتی هوشم نبود؟

علی بابو به گنبد زیارت سخی نگاه می کرد شاید. دختر رد نگاه او را دنبال کرد و به خانه های بغل کوتل رسید. نامزدش همیشه به آن طرف نگاه می کرد. به آن خانه های کاهگلی که مثل ساجق به کوه زیارت چسپیده بودند. بیشترشان یک منزله بودند و چند دومنزله هم با پشت بام های کانکریتی، به یک سنگ کلان تکیه کرده بودند. نمی دانست که علی بابو وقتی به آن طرف نگاه می کند، به بیرق سبزرنگ گنبد زیارت می بیند و یا به بلندمنزل ها و یا هم به سنگ سیاه کلان. هروقت او به آن طرف نگاه می کرد، دختر پریشان می شد. نمی دانست چرا؟ اما وقتی که زیاد فکر کرد، زن هایی پیش چشمش آمدند که کالاهای رنگارنگشان را بر روی سنگ کلان آفتاب می دادند تا خشک شود. آن زن ها، زن های خانه های کانکریتی بودند. زن ها از خانه هایشان می برآمدند و با هم می رفتند به طرف سنگ. به سختی و پای لوچ به پشت آن بالا می شدند و تشت کالاهای سرخ، گلابی، زرد و آبی رنگشان را پیش می کشیدند و هرکدام یک طرف سنگ را نقاشی می کردند. هیچوقت نتوانست از علی بپرسد که بین تو که گلکار هستی و آن خانه های کانکریتی چه است که به آنها خیره می شوی. حس می کرد که نامزدش وقتی که می خواست از چیزی بگریزد، به آن طرف نگاه می کرد. بخصوص وقت هایی که او حس می کرد رازی نگفته پشت لب های علی بابو وجود دارد. رازی که مثل راز خود او نبود. او راز خود را درست در پس سرش، زیر موهای سیاهش پنهان کرده بود؛ اما راز بابو به گفته نرجس در برآمده گی پشتش پت شده بود. نرجس وقتی که با شوهرش روبرو می شد، می گفت:

ـ بابو جان تو یک راز بزرگ داری.

علی بی که از آن خانه های کانکریتی چشم بگیرد، سرخ می شد و جواب می داد:

ـ نه، هیچ گپی نیست. نه راز است و نه ماز.

ـ چرا تو داری. من می دانم. راز بزرگ. بزرگ.

علی باز به چهره گوشتالود و سفید نرجس نگاه نمی کرد و می گفت:

ـ از کجا می دانی که بزرگ است.

نرجس با بی پروایی دست خود را به برآمده گی پشت نامزد او می کشید و می گفت:

ـ از این جا. ببین چقدر بزرگ شده و بیرون آمده. تو رازت را این جا قایم می کنی. رازت هم روز به روز بزرگ تر می شود، مگر نه!

بابو ناراحت می شد. رنگش می پرید و به مدینه اشاره می کرد تا او را از دست نرجس نجات دهد. دختر که با هزار زحمت نرجس را به خانه شان می فرستاد. علی بابو با چهره سرخ شده و لب های خشکی زده می گفت:

ـ نگرد. با این بدزبان نگرد. بی راهت می کند. زندگی ت را در می دهد. این دیوانه است. این دیگر رقم است. نمی بینی که با من چه می کند. بی حیاست. دستش هرجای می گردد. خودش هرجای می گردد. آن روز در آبمیوه فروشی دیدمش. با آن دکاندار بدطلعت مستی می کرد. او دکاندار از پوست خود پاک نیست. زن و دخترهای مردم را گپ می دهد. چندبار حوزه پولیس بندی اش کرده. خراب آدم است. چال باز است. حرامی است. در پشک ساختن زن ها ملاست.

مدینه نمی خواست بیشتر از این پیش دروازه دکان بماند. اما حس می کرد که باید به نوعی از او خداحافظی کند و چیزی بگوید. بی اختیار گفت:

ـ خدا بخششان!

این را که گفت. دکاندار نگاه کشاله داری به او کرد که زن شرمید. کی را ببخشد؟ مگر کسی مرده بود. مگر مادر مرد مرده بود یا برادرش. شاید در راه مرده بودند. فقط حدس زده بود. از این جمله های ناقص مرد حدس زده بود که باید یکی از آنها یا هردویشان مرده باشد. دکاندار نفس عمیقی کشید.

ـ خدا گذشتگان شما را هم بخشد و سر خودتان زنده باشد.

ـ در دریا غرق شدند؟

مرد سر به تایید تکان داد و گفت:

ـ گناه من بود. با مادرم جنجال کردم؛ وگرنه نمی رفت. او زیارت سخی را خوش داشت. می خواست همین جا بمیرد. او خوش داشت که بمیرد و زیر درخت بابارحمان ولی دفن شود. همان جا که مادر شما خوابیده.

مدینه حیران شد. قریب بود که از تعجب چیغ بزند. لب هایش شروع کردند به پریدن. چشمهایش سیاه و سفید شدند.

ـ تو این چیزها را از کجا می دانی. کی به تو از زندگی من معلومات داده. تو چرا پشت زندگی مرا گرفتی. تو از من چی می خواهی. تو از .... از مادرم چرا گپ می زنی.... او را مگر می شناسی. تو ... تو کی هستی.

همه این سوال ها زیر زبانش آمدند و خیال می کرد که باید همه آنها را به یکباره از دکاندار بپرسد؛ اما ترسید. حرف های علی بابو به ذهنش آمد.

ـ او حرامزاده چالباز است. جای نرم زن ها را خوب می فهمد. از او دوری کن. از نرجس دوری کن. او شیطان است. او با آن دکاندار بدطلعت کدام گپ ها دارد. به خدا که دارد.

سرش را تکان داد. اما تصویر علی بابو و نرجس گم نشدند. آنها با هم جنگ می کردند. صدایشان را نمی شنید؛ اما می دید که قال و مقال می کنند. یکباره مابینشان سنگ را دید. همان سنگ کلان سیاه. خانه های کانکریتی و زنان رنگارنگ پوش هم خود را به مابین انداختند. علی بابو نرجس را بغل کرد و به زمین زد. زن های خانه های کانکریتی چیغ می زدند. چندتایشان می رقصیدند و چندتایشان گریه می کردند. مادر سر برهنه به حویلی دوید. پدرش خوابیده و ناله می کرد و یکباره صدای چیغ و خنده ها و قال و مقال ها و ناسزاها در گوشش انفجار کردند. فریاد زد:

ـ نه، نه! بس است. بس است.

صدایش بلند بود. به خیالش شد که صدایش مثل تیری به طرف کوتل رفت. به سنگ کلان سیاه خورد و صدپاره شد و در تمام دره انعکاس یافت. به صدای خودش گوش داد. طنین چند باره آن را شنید. پیش چشمش همه چیز سفید شده می رفت. سفید و سفید. حس کرد که می خواهد به زمین بیافتد؛ اما کسی بغلش کرد. دست که به دور کمرش رفت، تکان خورد و خودش را چملک کرد. در گوشه ای از سفیدی عکس دختری هندی را می دید. سرش را دور داد. سفیدی ها کم شده بودند. فقط غباری باقی مانده بود. دکان پر از غبار بود؛ حتی وقتی چهره دکاندار پیش چشمش آمد، سفیده زده معلوم می شد؛ مثل روی نرجس. بروتهای مرد نزدیک رویش بود. لبهای خشکی زده اش تکان می خورد. چشمش که به چشم او افتاد، چیغ زد:

ـ نه، ایلایم کن. ایلایم کن.

دکاندار جک آب را به دستش گرفته بود.

ـ آب، آب به رویتان بزنید مدینه جان. دماغتان را تر کنید. وارخطا نشوید. خوب می شوید، خوب می شوید.

شاگردش را صدا زد:

ـ هله ا حرامزاده مدینه خانوم را کمک کن که سر چوکی بشیند. هله می گویم.

بوی کچالو می داند پسرک. دستهایش تر بودند و با آنها از کمر دختر گرفته بود و کوشش می کرد با پایش چوکی را راست کند. دکاندار جک آب را به دست پسرک داد. پسرک آب ریخت و مدینه دست و روی خود را تر کرد. چشمانش که روشن تر شدند، از پشت دستکول خود گشت. آن را یافت و نزدیک خود گذاشت. دکاندار یک پیاله آب زردک ماشین کرد و به او داد. دختر آبمیوه را خلاص نکرده بود که از جای برخاست و به طرف دروازه رفت. خداحافظی نکرد و برآمد. پشت سرش را هم نگاه نکرد. روبه رویش سرک خاکی رسیده به زیارت که اول به سینه قبرستان می درآمد، ایستاده بود. بی که صاحب صدا را بشنود، رفت:

ـ امروز چه یک دستلافی کرد که این دکاندار حرامی.

مدینه تلاش داشت زودتر از آنجا دور شود. می خواست بدود؛ اما نمی توانست. نفس سوخته بود. می ترسید که اگر به پاهایش فشار بیاورد، باز سرچرخ شود. تا همان جا که فکر می کرد از دکان ها دور شده، تیزتر رفت؛ اما وقتی خود را در محاصره قبرها دید، آهسته گام برداشت. میان مرده ها خودش را آرام تر احساس می کرد. به قبرهای خورد و کلان نگاه کرد. بیرق های قبر شهید سلیمان شاه آغا در باد پرک می زدند. سلیمان شاه آغا! علی بابو او را از پیش زیارت به شانه گرفت و تا این جا رساند. هیچکس جرات نمی کرد به جنازه او که نزدیک دروازه سخی افتاده بود، نزدیک شود. طالبها او را از درخت زیارت سرچپه آویزان کرده بودند. علی وقتی که از ریش سفیدها ناامید شد، تصمیم گرفت خودش برود. ظفرلی موذن زیارت سخی منعش کرد. او به قرآن استخاره کرده بود و کتاب راه نداده بود. گفت که نرو، اجازه نیست. اما علی بابو رفت. مادرش گریه کرد، به پای پسرش افتاد، ولی بابو نمی توانست نزدیک ترین اندیوالش را رها کند. حتی اگر او دیگر زنده نباشد. نمی توانست اجازه بدهد که شب ها سگ ها دست های او را بخوردند. نمی توانست اجازه بدهد که پیرش را به تف و سنگ بزنند. گفت که یا می میرد و یا سلیمان شاه آغا را گور می کند. مدینه هم راضی نبود، ولی نرجس نگذاشت برود و او را از رفتن باز دارد. نرجس گفت که اگر علی بابو امروز این کار را نکند، طالب ها شیرک می شوند و فردا به خانه هایشان می درآیند و زن هایشان را سر چپه می کنند. مردم از این حرف های او ناراحت شده بودند و ناسزا گفته بودند.

علی بابو پیش چشم طالب ها رفت و سلیمان شاه را از شاخ درخت پایین آورد. به شانه کشید و به اینجا آورد و دفنش کرد. به تنهایی این کار را کرد. هیچکس در کنارش نبود. سلیمان، قوماندان پوسته سیاه سنگ بود. همان سنگ کلانی که حالا خانه های کانکریتی به شانه اش تکیه زده اند. از آن پوسته کلان و نامدار حالا فقط یک دیوار خرابه مانده که اشتوک ها و سگ ها در پای آن تشناب می کنند. بابو را مردم دیده بودند که وقت نشست افتاد، وقتی که صدای خسته و گرنگ ظفرلی زوار اذان گوی از پشت بام زیارت سخی بلند می شود، او از بزراه آن سوی خانه ها به طرف سیاه سنگ بالا می رود. می رود و در سایه دیوار نیمه خراب پوسته گم می شود. مردم می گویند که دیده اند، پای دیوار را چنگال کند می کند. شنیده اند که نفس سوخته چیزهایی می گوید و با سرعت بیشتری پای دیوار را چنگ می زند و خاکش را بیرون می کشد. مردم می گویند که او در آنجا تفنگچه اش را می پالد. همان تفنگچه ای دسته طلایی را که دکتر نجیب از شوروی ها گرفته بود. همان تفنگچه را که دوازده مرمی طلایی داشت و طالبان به خاطر آن، علی بابو را نود روز سرگم بردند و وقتی آوردند، علی شیر دیگر علی بابو شده بود. ـ طالبا تو را کجا بردند؟

علی خاموش ماند. بعد به نرجس نگاه کرد و گفت:

ـ به زندان.

وقتی این را گفت، مدینه لرزش اندام بابو را دید. به نرجس اشاره کرد که دیگر سوالی نپرسد؛ اما او گوش نکرد و باز پرسید:

ـ به کدام زندان؟ چطور نکشتندت، چطور خود را خلاص کردی؟

علی بی که چشم از او بردارد، جواب داد:

ـ پیسه تیر کردم. پدرم یازده کلاش برایشان خرید.

ـ شنکجه ت کردند.

ـ نه، نازم می دادند.

نرجس خنده کرد و به مدینه گفت:

ـ مزاقی شده نامزدت. ببین چه متلک هایی می پراند.

علی رفته بود به طرف قبر سلیمان. نرجس هم می خواست به دنبال او برود؛ اما مدینه شانه اش را گرفت و گفت:

ـ بمانش که تنها باشد. آزارش نده. سرت قهر می شود.

خاکباد از آن سوی قبر سلیمان پیش آمد و همه جا را تاریک کرد. وقتی که هوا روشن شد. علی بابو را دید که با دست به او اشاره می کند.

ـ چی می گوید؟

نرجس گفت:

ـ می گوید که بروی و برای دوستش فاتحه بخوانی.

مدینه یک لحظه دل بی دل شد.

ـ برو دیگر دختر. نترس یارو مرده!

ـ مگر تو نمی آیی.

ـ نه، او که دوست شوهر من نبود. تازه فکر کنم که بابو می خواهد با تو تنهایی حرف بزند.

از این حرف نرجس وارخطا شد. چه حرفی! نکند سوال کند. نکند که فهمیده باشد. نکند که ... دستی به موهای پشت سرش که از زیر شال برآمده بود، کشید و بعد آنها را با شالش پوشاند.

چاره ای نداشت. باید می رفت و رفت. قبر سلیمان شاه کلان و برآمده بود. یک طرف قبر کانکریت شده بود و طرف دیگرش کاهگلی بود. سبزی های خودرو هر طرف قبر روئیده بودند. پهلوی بابو نشست و دستش را برروی قبر گذاشت و فاتحه خواند. وقتی سر بلند کرد، اشک را در چشمان بابو دید. قطره ای از آن پایین آمد و به میان ریش های کمرنگ او لغزید. شانه های بابو را هیچوقت این قدر لرزان ندیده بود. ناخن های او را دید که جمع شدند و خاک را مشت کرد. دختر ترسید. روی مرد در یخن کلان و شانه هایش پنهان فرو رفته بود و به درستی معلوم نمی شد. از همان جا بدون این که سر بگرداند، گردن خماند و از زیر چشم به پشت سر نگاه کرد. نرجس نبود. مجبور شد خودش را دور بدهد. دوستش را دید که روی سنگ قبری نشسته و به سرک ریزه سنگ می زند. آرام تر شد. حس کرد که پشتش گرم است. همیشه وقتی از کنار قبر سلیمان تیر می شد، می ترسید. خوش نداشت به آن نزدیک شود. به نظرش می آمد که هروقت علی از سر قبر او می آید، فرق می کند. یک آدم دیگر می شود. لبهایش به هم می چسپند و چشم هایش می پندد. نه چای می خورد و نه نان. بهانه می کند که شکم درد شده است. منتظر نمی ماند تا پدر مدینه بیاید و بعد از سلام برود.

ـ سلام مرا به کاکاپدر برسان خاله ماجان. من باید بروم. ناجور هستم.

و بلند می شود و می رود. مدینه فکر می کند که راه رفتن علی هم وقتی از سر قبر سلیمان می آید، مثل همیشه نیست. او تیز و مستقیم می رود به طرف دروازه، آن را باز می کند و بی که بسته اش کند در کوچه گم می شود و دختر فکر می کند که شاید باز می آید و سر قبر سلیمان شاه می نشیند و مثل حالا گریه می کند. علی بابو که آب دیده هایش را خلاص کرد، دستمال سفیدرنگی را که او برایش دوخته از جیب کرتی اش کشد و با گل سرخ آن چشم و بینی اش را پاک کرد. بعد به آن نگاه کرد و خندید. دختر تعجب کرده بود. این کارهای علی بابو، مرد را برای دختر بیگانه نشان می داد. هیچوقت او را این قدر ناآشنا ندیده بود. بی اختیار روی گرداند و به نرجس نگاه کرد. او دست از سنگ انداختن برداشته بود و به طرف آن دو نگاه می کرد. صدای سرفه نامزدش را شنید و بعد لب های او تکان خوردند.